برخی از نامها و کنیه های قابل توجه فرزندان ائمه

از فرزندان امیرالمومنین علی علیه السلام که بعد از درگذشت فاطمه زهرا سلام علیها متولد شدند:
– عمر که مادرش ام حبیبه بنت ربیعه بود
– عثمان که مادرش فاطمه ام البنین بنت حزام بود
– ابوبکر که کنیه محمداصغر بود که مادرش لیلا بنت مسعود بود

از فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام:
– ابوبکر

از فرزندان امام موسی کاظم علیه السلام:
– عایشه

از فرزندان امام هادی علیه السلام:
– عایشه

منابع: ارشاد شیخ مفید، اعلام الوری طبرسی، اسرار الامامه عمادالدین طبری (البته منبع مورد آخر – دختر امام هادی- از این سه منبع، فقط اسرار الامامه است اما موارد دیگر در هر سه منبع آمده است)

در مورد تشخیص اول ماه قمری

خیلیها بر این نظرن، هلال ماهی که دیشب دیدن هم از نظر ارتفاع و هم از نظر چاقی و لاغری، ماه شب دوم بوده.
من نمی فهمم چیزی که با فرمول ریاضی مشخص میشه و تا هزار سال دیگه هم میشه پیشاپیش مشخصش کرد و تو خیلی کشورهای دیگه هم همینجوری مشخص میشه، چه اصراریه که گره زده بشه به دیدن با چشم. یعنی از نظر فقه این دوستان، اگر مطمئن باشیم ماه واقعا تو افق هست ولی صرفا به علت گرد و خاک یا ابر یا روشنایی دیده نمیشه، باید اطمینان خودمون رو نادیده بگیریم؟ اگر اون روز گرد و خاک نبود اول ماه فرق می کرد؟
مساله دیگه اینه که مناسبتها و اعیاد اساسا برای همبستگی هستن. چه معنی داره که تو یه نقطه از جهان، امروز برای مسلمونها عید باشه و تو یه نقطه دیگه فردا؟ اینکه نقض غرضه!
نکته دیگه اینه که فکر نکنم دو تا ماه قمری پشت سر هم ۳۰ روزه بشن. الان ولی هم رجب و هم شعبان ۳۰ روزه شدن.

نکته جالبش اینه که حضرات تلسکوپ و دوربین رو هم آوردن توی کار. خوب مگه زمان حضرت محمد تلسکوپ وجود داشته؟ شما که تلسکوپ رو با همین استدلال رد نکردید چرا محاسبه ریاضی رو رد می کنید؟

سیدبن طاووس و تطبیق یک روایت با خویش!

برشی از یک مقاله

در حدیثی چنین روایت شده است که پیش از ظهور مردی نیکوسیرت از اهل بیت به حکومت خواهد رسید. روایت یاد شده را سیدبن طاووس از نسخه ای کهن از کتاب ملاحم بطائی که در کتابخانه حرم مطهر امام موسی بن جعفر بوده نقل کرده است. متن روایت یاد شده بدین قرار است:

«امام صادق(ع) فرمودند: خداوند بزرگتر و مکرم تر و بلندمرتبه تر از این است که زمین را بدون امام عادل بگذارد، ابوبصیری گفت: قربانت گردم! چیزی به ما اطلاع دهید که موجب آرامش خاطر ما باشد، فرمود: ای ابومحمد! مادم که بنی عباس بر اریکه سلطنت تکیه زده اند، امت محمد فرج و راحتی ندارند.
وقتی دولت آنها منقرض گردید، خداوند مردی را که از دودمان ماست و برای امت محمد نگاه داشته، ظاهر گرداند تا دستور تقوی دهد و به هدایت رفتار کند و در صدور حکمش رشوه نگیرد. به خدا قسم من او را به اسم خود و پدرش می شناسم. آنگاه مردی که گردنی قوی دارد و دارای دو خال سیاه است به سوی ماخواهد آمد. او قائم عادل و حافظ امانت الهی است، او زمین را پر از عدل و داد می کند چنان که فاجران آن را پر از ظلم و ستم کرده باشند.» (اقبال الاعمال، ج ۳، صفحه ۱۱۷)

در این باره که مقصود از مردی از اهل بیت که در این روایت از او سخن گفته شده کیست اظهار نظرهای متفاوتی صورت گرفته و برای آن مصادیق متعددی برشمرده شده است…
عالم جلیل القدر سیدبن طاووس بر این عقیده است که روایت یاد شده ناظر به ایشان است. وی در این باره چنین می نویسد:

«از آنجا که ملک بنی العباس منقرض شد و من نیافتم و نشنیدم مردی از اهل بیت را که به پرهیزگاری دستور دهد و به هدایت رفتار کند و در حکمش رشوه نگیرد آن چنان که خداوند بر ما در ظاهر و باطن تفضل نموده، گانم بدین سو رفت یا دریافتم که این روایت به ما اشاره دارد و انعامی است برای ما پس گفتم خدایا اگر من همان مردی هستم که در این روایت از او سخن رفته مرا از روزه امروز ۱۳ ربیع الاول بازمدار آن چنان که عادت تو و روحمت توست که مانع اموری می شوی که اراده آن نداری و اجازه آنچه را می خواهی می دهی پس اذن و امر خداوند به روزه آن روز را یافتم در حالیکه روز آشکار شده بود پس روزه گرفتم و باز گفتم خدایا اگر من همانم مرا از نماز شکر و دعاهای آن بازمدار پس از این کار نیز منع نشدم بلکه آن را امر شده یافتم و امید دارم که خداوند با رحمتش نام مرا به شرافت در کتب کهن از زبان امام صادق(ع) آورده باشد.» (اقبال الاعمال، جلد ۳، صفحه ۱۱۶ تا ۱۱۸)

به نقل از مقاله «تطبیق نشانه های ظهور در گذر تاریخ» نوشته «نصرت الله آیتی»، فصل نامه علمی پژوهشی «مشرق موعود»، شماره ۳۸، تابستان ۱۳۹۵، صفحه های ۱۰۱ و ۱۰۲

این نامه ای است که امام «موسی کاظم»(ع) در سال ۱۷۰ هجری قمری، بعد از مرگ «موسی الهادی» (هادی عباسی) به «خیزران» نوشته است. با مضمون تسلیت درگذشت خلیفه تازه درگذشته و تبریک به خلافت رسیدن خلیفه جدید.
«خیزران»، همسر مهدی عباسی (خلیفه اسبق) و مادر خلیفه تازه درگذشته (موسی الهادی) و مادر خلیفه جدید (هارون الرشید) است. توجه داشته باشید امام موسی کاظم(ع) وقتی این نامه را نوشته است، هم سابقه گذراندن حبس در زندان مهدی عباسی (همسر خیزران) را داشته و هم سابقه گذراندن حبس در زندان پسر تازه درگذشته خیزران را. بعدها نیز موسی بن جعفر(ع)، طولانی ترین دوران حبس خود را در زندان پسر دیگر خیزران (خلیفه جدید) خواهد گذراند و به دست عمال همو در زندان به شهادت خواهد رسید. آنها که حدیث شناسند، سند نامه را قوی می دانند.
***
«بسم الله الرحمن الرحیم

للخیزران أم امیر المؤمنین من موسى بن جعفر بن محمد بن علی ابن الحسین

أما بعد: اصلحک الله و أمتع بک و أکرمک و حفظک و أتم النعمه و العافیه فی الدنیا و الآخره لک برحمته. ثم إن الامور – اطال الله بقاءک – کلها بید الله عزوجل یمضیها و یقدرها بقدرته فیها و السلطان علیها، توکل بحفظ ماضیها و تمام باقیها، فلا مقدم لما أخر منها و لا مؤخر لما قدم، استأثر بالبقاء و خلق خلقه للفناء، أسکنهم دنیا سریع زوالها قلیل بقاؤها و جعل لهم مرجعا إلى دار لا زوال لها و لا فناء و کتب الموت على جمیع خلقه و جعلهم اسوه فیه، عدلا منه علیهم عزیزا و قدره منه علیهم، لا مدفع لاحد منه و لا محیص له عنه، حتى یجمع الله تبارک و تعالى بذلک إلى دار البقاء خلقه و یرث به أرضه و من علیها و إلیه یرجعون.

بلغنا – أطال الله بقاءک – ما کان من قضاء الله الغالب فی وفاه أمیر المؤمنین موسى صلوات الله علیه و رحمته و مغفرته و رضوانه و إنا لله و إنا إلیه راجعون، إعظاما لمصیبته و إجلالا لرزئه و فقده، ثم إنا لله و إنا إلیه راجعون، صبرا لامر الله عزوجل و تسلیما لقضائه، ثم إنا لله و إنا إلیه راجعون لشده مصیبتک علینا خاصه و بلوغها من حر قلوبنا و نشوز أنفسنا.

نسأل الله أن یصلی على أمیر المؤمنین و أن یرحمه و یلحقه بنبیه صلى الله علیه و آله و سلم و بصالح سلفه و أن یجعل ما نقله إلیه خیرا مما أخرجه منه و نسأل الله أن یعظم أجرک – أمتع الله بک و أن یحسن عقباک و أن یعوضک من المصیبه بأمیر المؤمنین صلوات الله علیه أفضل ما وعد الصابرین من صلواته و رحمته و هداه. و نسأل الله أن یربط على قلبک، و یحسن عزاءک و سلوتک و الخلف علیک و لا یریک بعده مکروها فی نفسک و لا فی شئ من نعمته علیک.

و أسأل الله أن یهنیک خلافه أمیر المؤمنین أمتع الله به و أطال بقاءه و مد فی عمره و انسأ فی أجله و أن یسوغکما بأتم النعمه و افضل الکرامه و أطول العمر و أحسن الکفایه و أن یمتعک و إیانا خاصه و المسلمین عامه بأمیر المؤمنین، حتى نبلغ به أفضل الامل فیه لنفسه و منک – أطال الله بقاءه – و منا له. لم یکن – أطال الله بقاءک – أحد من أهلی و قومک و خاصتک و حرمتک کان أشد لمصیبتک إعظاما و بها حزنا و لک بالاجر علیها دعاء و بالنعمه التی احدث الله لامیر المؤمنین – اطال الله بقاءه – دعاء بتمامها و دوامها و بقائها و دفع المکروه فیها، منی. و الحمد لله لما جعل الله علیه بمعرفتی بفضلک و النعمه علیک و شکری بلاءک و عظیم رجائی لک،

أمتع الله بک و أحسن جزاءک إن رأیت – أطال الله بقاءک – أن تکتبی إلی بخبرک فی خاصه نفسک و حال جزیل هذه المصیبه و سلوتک عنها، فعلت، فإنی بذلک مهتم إلى ما جاءنی من خبرک و حالک فیه متطلع، أتم الله لک أفضل ما عودک من نعمه، واصطنع عندک من کرامته، والسلام علیک و رحمه الله و برکاته»

و کتب یوم الخمیس لسبع لیال خلون من شهر ربیع الاخر سنه سبعین و مائه

منبع: «قرب الاسناد» تالیف عبدالله بن جعفر حمیری (زیسته در قرن سوم و چهارم هجری)، صفحه ۳۰۶، روایت شماره ۱۲۰۱

اگر حوصله داشتید، این مقاله را بخوانید. فهرستی از کسانی هست که در طول تاریخ با نشانه های ظهور تطبیق داده شده اند. در این مقاله به اشخاص یا جریانهای (عمدتا غیرمعاصری) که با این نشانه ها تطبیق داده شده اند پرداخته شده: پرچم های سیاه، یمانی، سفیانی، ندای آسمانی، سپاه خسف، قیام اهل مشرق، قیام مردی از اهل بیت، خروج منصور، خروج کننده از خراسان، آتش آذربایجان، مرگ عبدالله:

http://ensani.ir/file/download/article/20160914150831-9850-153.pdf

اگر حوصله ای بود بخشهایی از این مقاله را در همینجا خواهم آورد.

نقل جالبی از امیرالمومنین

به چه احادیثی آدم برمیخوره گاهی! از امام علی(ع) روایت شده است که:

«اگر دو رودخانه مواج از طلا و نقره داشته باشم هیچ چیز به کعبه اهدا نخواهم کرد، زیرا به پرده داران می رسد نه به مساکین.»
منبع: علل الشرایع، جلد ۲، صفحه ۴۰۹

متن عربی:
«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَهِ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ ع قَالَ لَوْ کَانَ لِی وَادِیَانِ یَسِیلَانِ ذَهَباً وَ فِضَّهً مَا أَهْدَیْتُ إِلَى الْکَعْبَهِ شَیْئاً لِأَنَّهُ یَصِیرُ إِلَى الْحَجَبَهِ دُونَ الْمَسَاکِین‏»

وقتی توحید هم می تواند تبدیل به بت شود

خود دعوت به خدا پرستی و توحید هم می تواند به یکی از مظاهر شرک و بت پرستی تبدیل شود و در قرآن برخی از روحانیون نصاری و یهود مظاهر این شرک معرفی شده اند. قرآن در زمانی نازل شد که چنین بلایی سر اسلام نیامده بود وگرنه هر کس که در ظاهر دعوت به الله، دعوت به خود می کند همچون احبار یهود، طاغوت و از مظاهر دعوت به شرک است و دارد بت پرستی را ترویج می کند.
متاسفانه در ادبیات انقلابی توحیدگرایان قبل از انقلاب و بعد از انقلاب، این نوع از شرک خیلی کمرنگ مطرح شده یا مورد غفلت قرار گرفته در حالیکه در فضای حکومت دینی، شرکی که بیشتر از انواع دیگر شرک، خطر بروز و رشد آن وجود دارد همین نوع از شرکت و بت پرستی و عبودیت غیر خدا است.

بدیهیات عقلی و فطری هیچ احتیاجی به تایید از سوی نقلیات ندارند

گاهی مطالب خوبی در توییتها یا کانالهای دوستان می بینم که قصد می کنم بازنشرشان کنم اما غالبا (و نه همیشه) جلوی خودم را به یک دلیل می گیرم:
این مطالب، موضوعاتی بدیهی را با تمسک به نقلیات (مثلا قول شهید بهشتی) بیان کرده اند.
به نظر من، ما در بدیهیات عقلی و فطری هیچ احتیاجی به تایید از سوی نقلیات نداریم و اساسا یکی از مشکلات ما همین چانه زدن بر سر بدیهیات با استفاده از نقلیات است. بدیهیات عقلی، نیازی به تایید از سوی نقلیات ندارند و بحث بر سر آنها با استفاده از نقلیات، بی حرمتی به آنها و پایین آوردن جایگاه آنها است. ما نباید اجازه دهیم کسی، آنچه را که عقلمان آن را بدیهی یافته با نقلیات رد کند و به نظرم تایید این بدیهیات با استفاده از نقلیات هم، ورود به همین بازی است. اساسا نباید وارد این زمین و بازی شد.
مثلا عقل من درک می کند که عبارت “حفظ نظام از اوجب واجبات است” اگر به معنی حفظ “هر” نظامی که ادعای اسلام دارد باشد، گزاره ای قویا غلط است. برای تایید این دریافت بدیهی عقلم، هیچ احتیاجی به نقل قول از هیچ کس، حتی گوینده این جمله نیست. باید عادت کنیم برای فکر و عقل و فطرتمان حرمت قائل باشیم و به تشخیص آنها احترام بگذاریم و به آنها اعتماد به نفس و جسارت بدهیم. آنها در بدیهیات نیاز به مهر تایید هیچ کسی ندارند.

امیرالمومنین را خراب نکنید!

ماجراهایی که محافظه کاران فقط نصف آنها را دوست دارند

«اشعث بن قیس»، «زیاد بن ابیه»، و «شریح قاضی»، اشخاصی هستند که گفته می شود در حکومت امیرالمومنین منصوب ایشان بوده اند و دسته ای از عدالتخواهانِ ایرانِ امروز، اگر در دوره امیرالمومنین بودند به انتصاب آنها اعتراض می کردند!
گویندگان این گزاره، با بیان آن قصد دارند نوع عدالتخواهی این دسته از عدالتخواهان را محکوم کنند.

در این مورد چند نکته را لازم به تذکر می بینم:

۱- بر فرض که این دسته از عدالتخواهان، به اینگونه انتصابات امیرالمومنین اعتراض می کردند. آیا این اعتراض آنها محکوم بود؟ خیر.
اعتراض آنها، اتفاقا امتیاز آنها بود. همچنانکه شهید مطهری، اعتراض موسی به خضر را در برابر آن دسته از کارهای خضر که به نظر موسی، منکر می آمدند، نشانه ایمان موسی و امتیاز او بیان می کند.

و یا همچنانکه کمتر به ما گفته اند آنکه امام حسن را «مذل المومنین» خواند، شهید بزرگی چون «حجربن عدی» بود که بعد از شهادتش، امام حسین از او تمجید کرد و برایش سوگوار شد.
اساسا مگر می توانی ذره ای ایمان و غیرت داشته باشی و در برابر کاری که به نحو آشکاری به نظرت ظلم و منکر می آید ساکت بمانی؟

۲- اما بگذارید بگویم چرا عدالتخواهان مورد نظر ما به امیرالمومنین اعتراض نمی کردند:

اولا در زمان انتصاب اشعث، زیاد و شریح (البته برخی از این اشخاص از قبل در سمتهای خودشان بودند و امیرالمومنین پس از رسیدن به خلافت، صرفا آنها را ابقا کرد) هنوز نقاط سیاه قابل توجهی در سابقه و کارنامه آنها وجود نداشت. آنها در آن زمان، هنوز از مدار حق خارج نشده بودند و اشخاصی سالم بودند.
مگر میزان، وضع فعلی اشخاص نیست؟ مگر می شود قصاصِ قبل از جنایت کرد؟ مگر آنها در همان بدو انتصاب، انسانهایی ظالم و فاسد بودند؟ اگر آنها در زمان انتصاب، انسانهایی نالایق بودند و امیرالمومنین بنا به مصالحی آنها را ابقا یا منصوب کرد، خوب چرا ایشان بنا به در نظر گرفتن همان مصالح، زیرِ بار انتصاب طلحه و زبیر نرفت و سرزمین اسلامی را دچار یک جنگ داخلی بزرگ و پرخسارت (جنگ جمل) کرد؟
وقتی شخصی هنوز به صورت مکرر مرتکب ظلم نشده و عادلانه عمل می کند، چرا عدالتخواهان باید با انتصاب او مخالفت کنند؟ آیا در مورد آینده او علم غیب دارند؟

دلیل دیگر بر اینکه عدالتخواهان در آن زمان به انتصاب این اشخاص اعتراض نمی کردند آن است که می دیدند به محض سرزدن خطایی از سوی آنها، خود زمامدار مسلمین، آنها را در جلوی چشم مردم سرزنش و مذمت می کند و بعد از تکرار این خطاها آنها را بدون ملاحظه از سمت خود برکنار می کند که اسناد چنین رفتارهایی در نهج البلاغه و دیگر ماثورات موجود است.
اینگونه نبود که اگر اشعث، دستی در بیت المال می برد یا شریح، زندگی اشرافی می داشت، امیرالمومنین در خطبه ها یا نامه های خود از آنها تمجید کند، منتقدان آنها را سرزنش کند، موقعیت و حرمت آنها را تثبیت و محافظت کند و فی المثل آنها را ارتقاء درجه دهد. کمترین عقوبت آنها در چنین مواقعی، سرزنشهای شدید و تهدیدهای غلیظ، در قالب نامه های درخشانی است که برای تاریخ باقی مانده اند و در درجه بعد، عمل به همان تهدیدها و برکناری و عزل بدون تعارف و بدون اتلاف زمان.
نمی شود ماجراها را نصفه و نیمه تعریف کرد و فی المثل ابقای اشعث را دید اما عزل بدون ملاحظه او را روایت نکرد.
به باور من اگر ماجرای اشعث و امثالهم، کامل روایت شود، آنکه باید خجالت بکشد، عدالتخواهان نیستند، سرزنش کنندگان آنها هستند.

و نکته پایانی اینکه: به آنها که دوستشان داریم، توصیه کنیم به سمت امیرالمومنین بالا بروند و تلاش کنند هرچه بیشتر شبیه ایشان بشوند نه اینکه برای تبرئه آنها، امیرالمومنین را پایین بیاوریم و خراب کنیم!

ظاهرِ سکولار، باطنِ دینی

فرض کنیم یک فرد مذهبی در چنین موقعیتی قرار گرفته باشد:
در یک سمت او، یک یا چند نفر مشغول شرابخواری علنی باشند و همزمان در طرف دیگر، یک نفر قرار است به ناحق کشته شود (یا فرض کنید در سمت دیگر او، یک نفر با دستهایش از پرتگاهی آویزان شده و نیروی دستهایش در حال تمام شدن و در آستانه سقوط است.)
فرد مذهبی ما قدرت دارد که از هر دو منکر یا خطری که دارد رخ میدهد جلوگیری کند، اما فقط اختیار جلوگیری از یکی از آنها را دارد. جلوگیری از کدامیک را باید انتخاب کند؟
به باور من جلوگیری از قتل یا سقوط فرد آویزان شده را.
او در صحنه ای دیگر باید بین جلوگیری از عمل زنا و نجات جان یک بیگناه، یکی را انتخاب کند. جلوگیری از کدام یک را باید انتخاب کند؟
به باور من نجات جان فرد در خطر را.
او در صحنه ای دیگر، باید بین جلوگیری از پاره شدن قرآن و نجات جان یک انسان، یکی را انتخاب کند. کدام را باید انتخاب کند؟
به باور من نجات جان انسان در خطر را.

نجات جان یک انسان بیگناه در برابر هر منکری که قرار بگیرد در اولویت است.
*
حالا صحنه دیگری را مجسم کنیم:

– یک نفر ممکن است بیگناه باشد ولی سرش دارد بالای دار می رود. (یک حد قرار است به اشتباه جاری شود)
– یک نفر ممکن است گناهکار و بر فرض مستحق اعدام باشد ولی دارد آزاد برای خودش می چرخد. (اجرای یک حد معطل مانده است)

اگر اختیار داشته باشیم فقط جلوی یکی از این دو وضع را بگیریم، جلوی کدامیک را باید بگیریم؟

اساتید فن و البته فطرت من می گویند، جلوگیری از اولی بسیار مهمتر است.
*
بسیاری از حدودی که فعلا در قوانین ما جاری شده اند (بر فرض که واقعا دلالت قوی دینی داشته باشند)، با جان انسانها سر و کار دارند (مثلا حد مفسد فی الارض یا حد محارب حتی اگر قتل نفس نکرده باشند) و جاری شدنشان عواقبی دارد مطلقا برگشت ناپذیر.
آیا ممکن نیست در اجرای این حدود، اشتباهی صورت بگیرد؟ ممکن نیست در اجرای آنها غرض ورزی قاضی یا آمران او در کار بیاید؟ ممکن نیست از این حدود سوءاستفاده شود؟ اینها که عقلا محال نیست؟
از این رو است که با توجه به صحنه هایی که در اول یادداشت توصیف کردم برای دو دسته احترام زیادی قائلم:
– آن دسته از فقهایی که اجرای حدود را در دوره حاکمیت نداشتن معصوم، تعطیل می دانند.
– آن اشخاصی که مخالف حکم اعدام هستند.
کشتن کسی که مستحق مرگ نیست، چه از نظر فطرت چه از نظر دین، منکر کوچکی نیست. (در این میان، البته حساب حد قصاص متفاوت است. اولا در دلالت دینی حکم قصاص برای قاتل نمی توان خدشه کرد. ثانیا قاتل خودش مرتکب عمل شنیع قتل شده است. اما مثلا در مورد محاربی که مرتکب قتل نشده، اولا بر اساس نص قرآن، قاضی بین تبعید و مثلا اعدام او مخیر شده، ثانیا محاربه، همچون قتل و کشتن انسانها، جرمی انضمامی نیست و در هر زمان می توان دایره محارب دانستن اشخاص را وسیع یا تنگ کرد و طبعا خطر ورود احتمال اشتباه یا غرضهای شخصی در تعیین مساحت این دایره بالا است. بگذریم که حتی در مساله قتل نفس هم توصیه قرآن، عفو و گذشت است نه قصاص)
از این رو است که می گویم ای بسا آن سیستم حقوقی که اعدام را از مجموعه مجازاتهای خود حذف کرده، با اینکه ظاهرا سکولار است، اتفاقا در این مورد دینی تر است.

در این موضوع اگر حوصله ای بود بیشتر خواهم نوشت.

اولین وظیفه حکومت دینی، پاسداشت ارزشهای سکولار است!

شاید تقسیم بندی ارزشها به دو دسته ارزشهای دینی و ارزشهای سکولار، تقسیم بندی رهزنی باشد.
به نظر من، بیشتر “ارزشهای سکولار”، از فرط بدیهی بودن، بنیادی بودن و پایه ای بودن، “غیردینی” و به عبارت دیگر سکولار به نظر می آیند. از این رو حکومتی که آنها را نادیده می گیرد یا آنها را بی ارزش می داند یا در پاسداشت آنها ناتوان است، اگر هم ادعای دینی بودن داشته باشد، حکومتی دینی نیست. اولین وظیفه هر حکومتی، به خصوص یک حکومت دینی، تامین و پاسداشت همین ارزشهای سکولار است.

چرا به قاعده لطف می پردازم؟

وقتی کسی می گوید ولایت بر عدالت مقدم است منظور او چیست؟ آیا حرف او به این معنی است که ولی می تواند ظلم کند و ظالم باشد و باید به ظلم او تمکین کرد؟ روشن است که منظور او چنین چیزی نیست.
منظور او این است که ممکن است ظاهر عمل ولی، ظلم باشد ولی این ظلم صرفا ظاهری است. حکمت و مصلحتی پشت آن ظلم است که ممکن است ما آن را تشخیص ندهیم و با وجود این حکمت و مصلحت، آن ظلم عین عدل است و فقط ما نمی توانیم آن را تشخیص بدهیم، بنابراین در اینگونه موارد نیز باید مطیع ولی بود.
پس اگر بخواهیم در گفتار دقیق باشیم، اساسا هیچ کس به گزاره تقدم ولایت بر عدالت اعتقاد ندارد، بلکه این گزاره که “هر چه ولی کند عدالت و مصلحت است، ولو ما نفهمیم” با اغماض به شکل گزاره “ولایت بر عدالت مقدم است” درآمده است.
روشن است که گزاره “هرچه ولی کند عدالت و مصلحت است، ولو ما نفهمیم” به معنی نامحدود بودن تعداد معصومان (و انسداد باب نقد ولی فقیه) است.
قائلان به چنین انگاره ای به سخافت و موهن بودن آن واقفند از این رو ادعاهایی کاتولیکی و شیخی همچون “عصمت استراتژیک” و عصمت اعطایی بر اساس “قاعده لطف” و… را پیش می کشند.
اینکه گاهی به موضوعاتی همچون #قاعده_لطف می پردازیم از همین رو است.