جامعه و خانقاه

ولایت را از حیث میزان گستردگی و شدت نفوذ اختیارات ولی و حاکم، می توان به دو گونه ولایت قهری و ولایت قلبی تقسیم کرد. ولایت قهری یک شخصی بر یک شخص دیگر، به انتخاب شخص دوم وابسته نیست. قانون یا شرع یا هر دو، طبعا با شرایط و ضوابطی، قهرا شخص اول را ولی شخص دوم قرار داده است، چه شخص دوم بخواهد و چه نخواهد. روسای جمهور یا پادشاهان کشورهای گوناگون، هر یک به نوع و شدتی، چنین ولایتی بر همه اتباع کشور خود دارند.
اما ولایت قلبی، امری انتخابی و ایمانی است و حوزه و شدت نفوذ آن می تواند گسترده تر از ولایت قهری نیز باشد.
با این تعاریف، در زندگی سیاسی هر کس، ممکن است ولی قهری و ولی قلبی، یک شخص یا دو شخص متفاوت باشند یا اینکه اساسا ولی قلبی وجود نداشته باشد.

در انتخاب عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، ولایت قهری و بیشتر از آن ولایت قلبی مورد مورد نظر بوده است. روشن است که ولی فقیه، ولایت قهری بر غیرمسلمانان جهان ندارد و از سوی دیگر، می تواند بر بسیاری از مسلمانان جهان ولایت قلبی داشته باشد.
با به کار بردن عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، این امر بدیهی پذیرفته شده است که ولی فقیه، نمی تواند ولایت قلبی بر «عموم» غیرمسلمانان داشته باشد (می گویم «عموم» غیرمسلمانان، چون محال منطقی نیست که غیرمسلمانانی هم باشند که در زیست سیاسی خود، رابطه ای ولایی با ولی فقیه را برای خود انتخاب و برقرار کنند.) چرا؟ چون اینکه کسی بر یک شخص، ولایت قلبی داشته باشد، امری ایمانی و انتخابی از سوی آن شخص است و لااقل در حال حاضر انتخاب اکثر غیرمسلمانان، ولی فقیه نیست.
اگر به جای عبارت ولی امر مسلمین جهان، عبارت «ولی امر مردم جهان» به کار رفته بود، این عبارت به خودخوانده بودن متهم و محکوم میشد و طبعا خیلیها آن را به شکل «ولی امر خودخوانده مردم جهان» به کار می بردند و مسخره می کردند.
اگر همین منطق بخواهد کاملتر و دقیقتر به کار رود چه عنوانی برای وصف ولی فقیه مناسبتر است؟ «ولی امر شیعیان جهان»؟ به نظر می آید عنوان مناسبتری باشد. چون در دایره موالیان قلبی و ارادی ولی فقیه، وزن شیعیان بسیار سنگینتر از جماعات دیگر است. اما آیا همه شیعیان، ولی فقیه را ولی خود می دانند؟ از سوی دیگر، آیا محال است در میان غیر شیعیان و حتی غیرمسلمانان، کسانی باشند که در زیست سیاسی خود، رابطه ای ولایی با ولی فقیه برقرار کنند؟ روشن است که ممکن است و محال نیست.
عنوان «ولی امر شیعیان ایران» چطور است؟ به نظر می آید از لحاظ وزن موالیان قلبی و ارادی، این عبارت باز هم مناسبتر باشد و خودخواندگی کمتری در آن باشد. اما دقت آن پایین است. نمی توان از وزن قابل توجه شیعیان سایر ملتها در دایره موالیان قلبی و ارادی ولی فقیه چشم پوشید. ضمن اینکه این عنوان نیز همچون عنوان پیشنهادی قبلی، امکان اینکه در میان اهل سنت، اهل کتاب و حتی بی دینان، چه ایرانی و چه غیر ایرانی کسانی باشند که از نظر سیاسی، ولی فقیه را ولی خود بدانند نفی می کند که نفی درستی نیست.
بنابر آنچه گفته شد به نظر می آید عبارت «ولی فقیه» به تنهایی، کافی و کامل و دقیق باشد.
با این حال انتخاب و به کارگیری عبارت «ولی امر مسلمین جهان» و نه «ولی امر مردم جهان»، قدم گذاشتن در مسیری است که انتهای آن، پذیرفتن این واقعیت است که رابطه ولایی، رابطه ای انتخابی و مومنانه است. ولی فقیه برای مومنان به خود، بسته به شدت ایمانشان می تواند خارج از چهارچوب قانون دستور دهد و آنها نیز با جان و دل پذیرای آن باشند و هیچگاه نقد و سئوال و اشکال و استیضاحی را نیز متوجه او ندانند. برای غیرمومنان به خود چطور؟ با پذیرش منطق به کارگیری عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، خیر.
از آنجا که هیچگاه صد در صد اعضای یک جامعه، یک حاکم را نمیخواهند و به او‌ ایمان قلبی ندارند، برای اداره جامعه و اعمال حاکمیت چه باید کرد؟ اینجا است که قانون یا قرارداد اجتماعی و اختیار داشتن در چهارچوب آن و پاسخگویی بر اساس آن به میدان می آید. کسانی که این چهارچوب را در مورد حاکم نپذیرند، در این خیال خام هستند (شاید بعضا بدون اینکه توجه داشته باشند) که صد در صد مردم، به حاکم ایمان قلبی دارند. آنها اگر هم در این خیال خام نباشند دچار مرزپریشی شد اند.

انسانهایی که به هر دلیلی، ولایت قلبی یا ارادی شخصی را دارند، گاهی اوقات و نه همیشه، نهادهایی را تاسیس کرده اند که با عضویت در آن نهادها، ولایت قلبی و ارادی شان بیشتر و راحتتر می تواند بروز پیدا کند. این نهادها نیز معمولا در یک ساختمان و بنا و فضا و مکان خاص، تعین پیدا می کنند. محدوده داخل مرز این فضاها، مخصوص حضور موالیان قلبی شخص مورد نظر هستند و اغیار، مگر به عنوان مهمان در این فضاها حضور نمی یابند. در این نهادها و فضاهای مربوط به آنها، مناسبات و موازین ولایت قلبی، بدون مانع و رادع و ان قلتی می توانند جاری باشند. مثالهایی از این نهادها، پادگان، حزب، کلیسا و خانقاه هستند. عضویت در هر یک از این نهادها، اولا انتخابی هستند، ثانیا مناسبات و شرایط جاری در این نهادها و فضاهای مربوط به آنها قابل تسری به تمام جامعه و تمام فضاها نیستند.
مثلا یکنفر انتخاب می کند که نظامی باشد. او وقتی نظامی شد، می پذیرد که باید بدون چون و چرا مطیع فرمانده اش باشد. از سوی دیگر او نمی تواند از مردمی که نظامی نیستند بخواهد مطیع فرمانده اش باشند.
شخص دیگری عضویت در یک حزب را انتخاب می کند. وقتی عضو حزب شد، مطیع مصوبات و دستورات و ابلاغیه های دبیر حزب، شورای مرکزی حزب و مجمع عمومی آن می شود. اما او نمی تواند از کسانی که انتخابشان عضویت در حزب او نبوده است، توقع سرسپردگی حزبی به حزب متبوعش داشته باشد.
شخصی دیگر انتخاب می کند عضو یک طریقت صوفیانه و به تبع آن، پیرو قطب آن طریقه شود. او وقتی عضو این طریقه شد، دیگر هرچه را قطب و مرادش دستور داد می پذیرد اما او نمی تواند دستورات قطب خود را به دیگرانی که او را قطب خود نمی دانند تحمیل کند.
یک فرمانده نظامی، یک حزب، یک قطب، فقط بر کسانی که به انتخاب خودشان نظامی، حزبی و صوفی شده اند ولایت بی چون و چرا دارند.
البته یک نظامی، یک رئیس حزب و یک قطب، می توانند و حق دارند خارج از پادگان، خارج از حزب و خارج از خانقاه نیز مدیر و رییس و امیر تشکیلات و گروهها و بلکه همه جامعه باشند، اما در آنجا دیگر فرمانده و رییس حزب و قطب نیستند. چون در آن جوامع هستند کسانی که آنها را قطب نمی دانند.
اینکه چه کسی قطب هرکس باشد یک انتخاب برای تک تک اشخاص جامعه است. یک قطب و پیروان او نمی توانند تصمیم بگیرند همه مردم او را به چشم قطب ببینند. خارج از خانقاه و پادگان و حزب، می توان مدیر و امیر بود اما فقط و فقط در چهارچوب قانون. آن هم با لوازم آن یعنی پاسخگویی و نقدپذیری و مسئولیت پذیری. مثلا جناب علیرضا جذبی طباطبایی (جانشین مرحوم نورعلی تابنده) بر دراویش نعمت اللهی گنابادی، ولایت بی چون و چرا دارد، اما بر فرض اگر او خارج از خانقاه به مدیریت و ریاستی برسد، دستوراتش فقط در چهارچوب قانون مطاع است. او و پیروانش اگر این نکته بدیهی را نفهمند، دچار مرزپریشی شده اند و تفاوت بدیهی خانقاه و جامعه را نفهمیده اند. آنها ضمن اینکه خود را مضحکه خواهند کرد، اسباب نابه سامانی، هم در خانقاه و هم در جامعه خواهند شد.

در مورد قیاسهای سیاسی-تاریخی

یکی از آفتهای محتمل قیاسهای سیاسی-تاریخی، نقطه ای بودن آنها است (البته این آفت، آفت جریان شناسی رایج این سالها نیز هست، در حالیکه عنوان «جریان شناسی»، در خود این ادعا را دارد که از شبیه دیدنها و قیاسهای نقطه ای مبرا است و جریانها و کلیت و برآیند آنها را می بیند.)

دو فرض زیر را در نظر بگیرید:
۱- در حکومت امیرالمومنین، اشخاصی فاسد در بخشهایی از حکومت منصب داشته اند.
۲- در حکومت بنی عباس، اشخاصی فاسد در بخشهایی از حکومت منصب داشته اند.
چه نتایجی از این دو فرض می توان گرفت؟
به نظر می آید، یکی از این دو گزینه جواب سئوال ما باشد:
۱- حکومت بنی عباس، به خوبی و عدالت گستری حکومت امام علی بوده است.
۲- حکومت امام علی، حکومتی فاسد و ظالم، همچون حکومت بنی عباس بوده است.

عقل سلیم اما هیچکدام از این دو گزینه را نمی پذیرد. عقل سلیم می گوید، واضح است که این دو حکومت را نمی توان از نظر عدالت گستری در یک سطح قرار داد و اساسا نمی توان هر دو را عدالت گستر، ولو در درجات مختلف دانست. چرا عقل سلیم چنین می گوید؟
او می گوید مشکل در طرح مفروضات سئوال توست. تو فرضهایت را درست بیان نکردی. در حکومت امیرالمومنین، منصب داری اشخاص فاسد، استثناء بوده اما در حکومت بنی عباس منصب داری اشخاص فاسد یا کمک کننده به فساد، رویه بوده است. به عبارت دیگر، عقل سلیم برای ارزیابی حکومتها و مقایسه آنها با یکدیگر، نگاه جزئی و نقطه ای و محدود به یک یا چند مصداق ندارد. روندها، میانگین همه مصادیق، برآیندهای کلی و مسیر و جهتگیری حرکت دو حکومت، ملاک ارزیابی و مقایسه و تشبیه اوست. عقل سلیم، مصادیق جزئی و در اقلیت را به کل تعمیم نمیدهد. منصب داری «مالک اشتر» در حکومت امیرالمومنین و منصب داری «علی بن یقطین» در حکومت هارون الرشید، خلافت این دو شخص را قابل قیاس با یکدیگر نمی کند. همچنانکه منصب داری «اشعث بن قیس» در حکومت امیرالمومنین و منصب داری «داودبن علی» در حکومت سفاح، حکومت این دو را به هم شبیه نمی کند.
مصادیق جزئی تاریخی به کار قیاس و شبیه سازی حکومتها به یکدیگر نمی آیند، مگر بعد از آنکه توانسته باشیم شباهت آن حکومتها را با یکدیگر در روند کلی ثابت کرده باشیم.

پی نوشت مهم: به نظر می آید، پربسامد شدن قیاسهای جزئی و نه روندی دو حکومت یا جریان با یکدیگر، اتفاقا نشانه ای از بی شباهت بودن آن دو با یکدیگر در روند کلی باشد. در شرایطی که دو حکومت یا جریان در روند کلی به یکدیگر شبیه باشند، اساسا نیاز چندانی به تلاش و تقلای زیاد برای اینکه افکار عمومی را به شباهت این دو با یکدیگر قانع کرد وجود ندارد. افکار عمومی معمولا به صورت خود به خود، در مورد نواقص جزئی، اگر یک حکومت عادل باشد یا حسنهای جزئی، اگر یک حکومت ظالم باشد، توجیه هستند و اگر هم توجیه نباشند با تذکرهای کوچکی در اینگونه موارد متقاعد می شوند.

جانشینان زرتشت و زرتشتیگری

تصور غلطی در مورد اوستا رایج است که آن را کتابی یکپارچه تلقی می کند. در صورتیکه اوستا، مجموعه ای از چند کتاب در دوره های مختلف و از نویسندگان مختلف و با موضوعات مختلف است؛ اوستا را می توان مجموعه فرهنگ دینی و آیینی زرتشتیان معرفی کرد.
بخش کوتاهی از اوستا که به آن گاهان یا گاتها می گویند منسوب به خود زرتشت است؛ متن زیبا و ارزشمندی است. اگر فقط این متن را ملاک قراردهی و خبر نداشته باشی بعدها سیر و سرانجام و سرنوشت آیینی که گوینده این متن بنیان آن را گذاشته به کجا رسیده است، تصور می کنی آیین او، آیینی است که با انبوهی مومن هنوز باقی و قدرتمند و پویا است. اما چه شد که از آیینی که بنیانگذارش چنان آراء و سخنانی دارد، تقریبا چیزی در ایران باقی نماند؟
به گمان من هیچ کس در تضعیف و از بین بردن دین زرتشت به اندازه نمایندگان و جانشینان و نایبان او در عصر ساسانی نقش نداشت. در دوره ساسانی بین مردم و قدرت سیاسی شکاف و دوگانگی ایجاد شده بود و در این دوگانگی، نمایندگان زرتشت و مومنان به دین او، پیوسته در جانب قدرت سیاسی ایستادند و با آن در پیوند و ممزوج بودند. نتیجه البته، از بین رفتن دین و آیین شان از آب درآمد.

سبک زندگی من

ذات گرایی و خلوص گرایی باعث میشه عمرت بگذره و از زندگی چیزی نفهمی.
اونی که الا و بلا شعر رو فقط شعر منظوم میدونه و شعر سپید رو سخیف میدونه و اونی که بالعکس شعر منظوم رو تحجر می دونه، خودش رو از حوزه گسترده ای از لذتهای ادبی محروم کرده.
اونی که تعریف خاصی از فیلم رو فیلم میدونه و اونچه در این تعریف نگنجه رو آشغال بدونه، باز خودش رو از نوعی از لذت محروم کرده.
اونی که فقط موسیقی کلاسیک رو موسیقی می دونه یا به عکس موسیقی سنتی رو ناله میدونه همینطور.
اونی که پیشاپیش تصمیم خودش رو گرفته که اگر در اقتصاد، طرحی در حوزه اقتصاد سوسیالیستی می گنجه یا در حوزه اقتصاد سرمایه داری می گنجه باید با اون طرح مخالفت کنه، اگر تصمیمش در اداره یک کشور دخیل باشه، احتمال داره مردمش رو از نعمتهای زیادی محروم کنه یا به دردسر بندازدشون.
اونی که یه تعریف من درآوردی از اسلام داره و استفاده از تجربه ها و دستاوردهای بشری رو به اسم التقاط می کوبه همینطور. اونی که فکر می کنه در بوداییگری و مسیحیت و یهودیت هیچ زیبایی و حقیقتی وجود نداره همینطور. اونی که فکر می کنه فقه یک سره مزخرفه همینطور. اونی که فکر می کنه نمی تونه در اقوال و زندگی متصوفه زیباییهایی رو بیابه همینطور.
قبلا در مورد یبوست نوشته بودم. خلوص گرایی و نابگرایی و ذات گرایی، به بیماری یبوست ربط دارن. حالا یا علتش هستن یا از نتایجش و یا هر دو. اجازه دادیم که عده ای، “التقاط” رو به فحش و اتهام تبدیل کنن و ای بسا این اتهام رو برای خودمون هم درونی کردیم و نتیجه اش این شد از زندگی چیزی نفهمیم و اجازه هم ندیم دیگران چیزی ازش بفهمن. اجازه دادیم “خلوص گرایی” و “ذات گرایی” با مفهوم عمیق بودن گره بخورن و از ترس سطحی محسوب شدن، خودمون رو از بسیاری از ساحتهای زندگی محروم کردیم.
خدای من الله است و رسولم محمد اما من یک التقاطی ام و خوشحالم که خیلی وقت است که در زندگی ام راه التقاط را انتخاب کرده ام و با برچسبهایی همچون تشتت و پراکندگی و سطحی بودن و مشرک بودن و سیستم و انسجام نداشتن و امثالهم که صنف عصاقورت داده ها ساخته اند هم از این سبک زندگی خارج نمی شوم.

#التقاط
#یبوست

آرامش درون بدون تضمین بیرونی؟

قشنگترین سفالها رو هم که بتونی بسازی برای به نتیجه رسیدن کارت، نمی تونی جایی که سقف نداره و بارون هم میاد رهاشون کنی،
توانایی زیادی داشته باشی در پول در آوردن، پولی که کسب کردی رو گوشه خیابون ذخیره نمی کنی،
شعله درخشانی درست کنی برای روشنایی، جوری درستش می کنی که از گزند باد حفظش کنی.
ما به هر کاری، در ازای یک تضمین بیرونی دست میزنیم وگرنه چون میدونیم نتیجه کارمون به راحتی در معرض نابودیه، دچار اضطراب میشیم. اینا مثالهای دم دستی بود.
اونهایی رو که لزوم این تضمینهای بیرونی رو نفی می کنن و ادعا می کنن بدون این تضمینها اضطرابی به آدم دست نمیده رو خدا شفاشون بده. چنین اشخاصی تلاش می کنن به ما یاد بدن که خونه ای خیلی زیبا و محکم بسازیم، متنها بنیان این خونه روی آب باشه و در عین حال به صرف محکم بودن خونه، دلخوش باشیم که خونه خراب نمیشه و از این بابت دچار اضطراب نشیم.
تضمینهایی که مثال زدم خرده تضمینهایی برای زندگی روزمره بودن. ابرتضمینها چیزی هستند که ما در ادیان با اونها روبه رو هستیم؛ بعضی ادیان با آموزه قیامت و بعضی با ارائه طرحی از سیر تاریخ بشر در زمین و برخی با هر دو به آدم ابرتضمین میدن.
از طرف دیگه، اگر فقط سقف و کوره وجود داشته باشه به این معنی نیست که ما سفالگران قابلی هستیم.
اگر فقط گاو صندوق و حساب بانکی باشه به این معنی نیست که ما پولدار میشیم. سودازده هایی که بهشون اشاره کردم چنین تصویر موهوم و قابل کوبیدنی از دینداران ارائه میدن و خوب البته این تصویر واقعا کوبیدنی است. اگر دیندارانی از این سنخ وجود دارن، خدا اونها رو هم شفا بده.

آغاز امامت پسر انسان، مسیحا، حضرت مهدی، بزرگ معنادهنده و تضمین دهنده نتیجه دار بودن زندگی بشر در زمین رو تبریک می گم.

در مورد عمرکشون

کاش حوصله توضیحش را داشتم ولی ندارم. در شوق برگزاری مراسم سخیف عمرکشون، انگیزه پنهان و ناخودآگاه عرب ستیزی و بلکه اسلام ستیزی را پررنگتر از همه انگیزه های دیگر می بینم. در این میان عرب بودن اهل بیت هم نمی تواند ردی بر ادعای مذکور باشد. در اینجا اهل بیت، اوپوزیسیون عربها و در حقیقت آن دسته از اعراب هستند که “ایرانیها” و “فارسها” آنها را برگزیده اند. به هر حال محوریت با ایرانیگری است و از این رو اهل بیت هم اعراب ناعرب محسوب می شوند.

زیست جهان بی روح و سرد مدعیان نمایندگی خدا

شکی ندارم و شکی نداشته باشید اگر در قرآن نیامده بود “یسبح لله مافی السموات والارض”، برخی حضرات هر کس را که چنین نگاهی به جهان داشت منحرف می دانستند، اگر در قرآن رویاهای صادقه رسول الله و یوسف نبی و فرعون مصر و… نقل نشده بود، همین حضرات، مطلقا هر که را از رویای صادقه حرف میزد تکفیر می کردند، اگر در قرآن، عباراتی استعاری همچون “یدالله” نیامده بود حضرات هر متنی که بوی استعاره و و هر صنعت ادبی دیگری به خصوص در زمینه خداشناسی داشت به آتش تکفیر می سوزاندند.
زیست جهان این حضرات مدعی نمایندگی الله، یک جهان بت پرستانه پوزیتیویستی و فریسی خشک و بی روح با یک خدای تعین یافته و کاملا تعریف شده و به عبارت دیگر یک بت است.
اگر همینها که در قرآن آمده، نیامده بودند اینان برایمان دنیایی بی روحتر و سردتر از همین که الان هست درست کرده بودند.

پی نوشت
فریسی: دسته ای از روحانیون خشک یهودی حوالی سالهای زندگی دنیایی عیسی بن مریم که بخشهایی از کتاب تلمود محصول آراء آنها است.

«ای علی! از جا کندن کوههای استوار، آسانتد از نابود کردن مُلکی است که هنوز روزگارش به سر نیامده است.» (از وصایای رسول خدا به حضرت علی به نقل از امام جعفر صادق، منبع: وسائل الشیعه، ۳۸/۱۱)

متن عربی: «یا علی! ازاله الجبال الرواسی اهون من ازاله ملک لم تنقض ایامه»

تعهدات امام مهدی(عج) به یارانش

در منابع اهل سنت (عقدالدرر جمال الدین مقدسی و الفتن ابوصالح) روایتی مهدوی از امام علی(ع) نقل شده که حداقل از یک حیث بسیار جالب است. اینکه شخصی در مقام امام مهدی(عج)، پس از تعهداتی که از یارانش می گیرد به یارانش نیز تعهداتی می دهد.
اینکه شخصی در مقام ایشان، خود را در برابر یارانش متعهد ببیند و یارانش نیز از اینکه ایشان به آنها تعهداتی بدهد ابایی ندارند و نمی گویند هرجور باشی راضی و تسلیم هستیم، فی نفسه تصویر گویایی از تفاوت ریاست ایشان با دیگر ریاستها است.
خود مفاد تعهدات حضرت به یارانش نیز جالب است:

– از راه آنها (یارانش) برود (راه و مسیر جداگانه و ویژه ای نداشته باشد)
– همانطور بپوشد که آنها می پوشند
– هر آنچه آنان سوار می شوند سوار شود
– آنگونه که آنان می خواهند باشد
– به کم راضی باشد
– زمین را به یاری خدا از عدل آکنده کند همانطور که از ستم لبریز شده است
– خدا را به حقیقت عبادت کند
– برای خود نگهبان و دربانی نگمارد

متن عربی:
«و یشترط علی نفسه لهم: ان یمشی حیث یمشون و یلبس کما یلبسون و یرکب کما یرکبون و یکون حیث تریدون و یرضی بالقلیل و یملا الارض بعون الله عدلا کما ملئت جور، یعبد الله حق عبادته و لایتخذ حاجبا و لا بوابا» (منبع: منتخب الاثر، لطف الله صافی، صفحه ۴۶۸)

نفی نگاه فرمالیستی به دین

به بهانه غدیر
إِِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُون (سورهٔ مائده-آیهٔ ۵۵)

نکته ای که در مورد این آیه کمتر به آن توجه می شود این است که این آیه دارد نمونه ای از نفی نگاه فرمالیستی به دین را نشان می دهد و می گوید در میان تمام مومنان و دینداران آن کسی شایسته ولایت بر دیگران است که نگاه فرمالیستی به دین ندارد. فقط علی بود که تصور نکرد اگر انگشتر از دست در آورد، جلوی فقیر را بگیرد و انگشترش را به او بدهد، نمازش باطل می شود. فقط او بود که فهمید یک لحظه دیرتر رسیدگی به محروم از به هم خوردن صورت نماز بدتر است. او بود که روح دین را شناخته بود و حفظ آن برایش مهمتر از حفظ صورت مناسک بود.

دین حنیف در برابر دینی که برای زندگی نیست

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا ۚ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا ۚ لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ۚ ذَٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ (سوره روم، آیه ۴۰)

این آیه خیلی مهم و کلیدی است. دارد می گوید بیشتر مردم (که شامل بی دینان و احتمالا خود دینداران می شود) نمی دانند که دین، امری ساده و بی پیرایه (دین حنیف) و همگام با فطرت آنها است. به عبارت دیگر، بیشتر مردم، تصور می کنند دین واقعی، صورت مسخ شده و پرتکلف و غیرفطری ادیان است.
اینگونه است که می بینیم بیشتر تاریخ دینداری، تاریخ دینداری ممسوخ بوده است.
در انجیل جمله ای از مسیح نقل شده که آن را خیلی دوست دارم: “سبت برای انسان است نه انسان برای سبت.”
هزاره ها است اما ادیانی حاکم بوده اند که انسان را برای سبت و امثال سبت خواسته اند و عموم مردم هم تصور می کنند دین یعنی همین.

بعد از  قتل امام جمعه کازرون، دیدم که صحبت از وابستگی احتمالی قاتل به گروهی در طالقان شده که مدعی ظهور امام زمان و یاری ایشون هستن. نمی دونم این وابستگی چقدر صحت داره و اصلا چنین گروهی در طالقان وجود داره یا نه، اما روشنه که اسم طالقان در چنین مواردی، به خاطر اون دسته از روایات مهدوی مطرح میشه که اسم طالقان در اونها اومده. نکته ای که هست اینه که اون روایات اساسا در مورد طالقان ایران نیستن، بلکه در مورد طالقانی هستند که در افغانستان واقع شده. دو دلیل وجود داره:
۱- در زمان صدور اون روایات، طالقان افغانستان برای مخاطب، مشهور و آشنا بوده و طالقان ایران منطقه ای گمنام بوده. کما اینکه همین الان هم اون منطقه از طالقان ایران پرجمعیتتر هست.
۲- در بعضی از اون روایات، مناطق دیگری نام برده شدن (مثل سمرقند) که نزدیک طالقان افغانستان هستند نه طالقان ایران. همینطور از واقع شدن طالقان در منطقه خراسان یاد شده که با طالقان افغانستان مطابقت خیلی بیشتری داره تا طالقان ایران.