مسئولیت و نقش هواداران ایدئولوژیک نظام در وضع فعلی کشور

به نظرم هیچ جا به اندازه مراسم حضور محسنی اژه ای در دانشگاه شریف و به میزبانی بچه های بسیج دانشجویی (آذر ۹۶)، حاکمیت متوجه نشد که در به کارگیری تیم وقت حاکم بر قوه قضاییه، تا چه حد قافیه رو باخته. خوب یا بد، جمهوری اسلامی به قضاوت هواداران ایدئولوژیکش و نوع بروز اون اهمیت زیادی میده (به همین دلیله که معتقدم در وضع فعلی کشور، این قشر خیلی بیشتر از هر قشر دیگه ای مسئول و مقصره) و‌ از این لحاظ این قشر اگه در معادلات سیاسی، منفعل و وابسته و‌ بازیخور نباشه (که غالبا هست)، قشر بسیار بسیار قدرتمندیه.
اون جلسه، بسیار سرنوشت ساز بود و آغاز افول تیم حاکم بر قوه قضاییه. البته جوانان حاضر در اون جلسه، قبول کنند یا نکنند، روی جوی سوار شده بودند که یکی دو سال، احمدی نژاد و تیمش برای ساختن آن هزینه سنگین داده بودند.

نمونه دیگری از این سنخ، نامه انتقادی ۸۰۰ نفره به رهبری در فروردین ۹۷ بود که عمده امضا کنندگانش، مسئولان و فعالان سابق بسیج دانشجویی بودن.
سربسته بگم که به نظر میاد موضع نظام بعد از اینجور وقایع، تلاش برای تغییر نظر هواداران ایدئولوژیکش بوده و نه تغییر وضع کشور. تغییر وضع کشور شاید وقتی صورت بگیره که هواداران ایدئولوژیک، این درخششهای جرقه وار و مقطعی و استثنایی رو به روال و جریانی مستمر تبدیل کنن و نشون بدن بدون تغییر واقعی در وضع کشور، نظرشون رو نمیشه تغییر داد. والا در به همان پاشنه سابق خواهد گشت.

جایگاه نمادین لغو سربازی اجباری

بعضی دوستان و غیردوستان رو می بینم که سالها است برای لغو خدمت اجباری سربازی، تلاش می کنن. مطلب و کلیپ تهیه و منتشر می کن، امضا برای طومار جمع می کنن و …
این تلاشها به نتیجه نرسیده و نخواهد رسید. سربازی اجباری در ایران، معلول نگاه خاصی به انسان، مردم و حکومت داری و تعریف خاصی از این چیزها است. اساسا تا این نگاه و تعریف غلبه داره و اصلاح نشده، انواع استدلالهای این عزیزان علیه سربازی اجباری اصلا شنیده نمیشه که بخواد تاملی به اونها بشه. بر همین اساسه که میشه برای لغو سربازی اجباری در ایران جایگاهی نمادین قائل بود. زمانیکه حکومت در ایران تن به حذف سربازی اجباری بده، یعنی خیلی چیزها در تعریف حکومتداری و جایگاه انسان و مردم براش تغییر کرده و بالعکس تا زمانیکه شنوای مطالبه لغو سربازی اجباری نباشه یعنی نگاهش، همین نگاه فعلیه. تا زمانیکه سربازی اجباری وجود داره، خیلی چیزهای دیگه هم وجود دارن و زمانی که سربازی اجباری از بین بره، یعنی یا خیلی چیزهای دیگه اصلاح و حذف شدن یا میشه به اصلاح و حذفشون امید داشت.

فقط ما خوبیم؟

از اونجایی که یکی از دغدغه های من خدشه در گزاره «فقط ما خوبیم» یا «ما بهترینیم» هست به نکاتی که در همین چهارچوب در مورد حوادث این روزهای آمریکا به ذهنم میرسه اشاره می کنم:

– جرقه این اعتراضات گسترده، کشته شدن مظلومانه یک شهروند به دست یک مامور بود. اتفاقی که بارها در ایران روی داده اما منجر به کوچکترین اعتراضی نشده.
– علی رغم تبلیغات گسترده در مورد سرکوبگری پلیس آمریکا و در نسبت با وسعت غارت و تخریب اموال و اماکن خصوصی و دولتی، تعداد کشته ها بسیار ناچیز بوده و همون موارد انگشت شمار، غالبا و بلکه تماما به دست معترضان یا غارتگران کشته شدند.
– به رغم وسعت اعتراضات و تخریبها، هنوز هیچ اینترنتی قطع نشده یا هیچ شبکه اجتماعی مسدود نشده. خبری هم که در مورد قطع اینترنت در واشنگتن منتشر شد، خبر جعلی یک رسانه عرب بود.
– همه موارد بالا رو در کنار مسلح بودن مردم آمریکا از طیفهای مختلف در نظر بگیرید. توجه داشته باشید که در ایران همیشه آمار کشته ها یا قطعی اینترنت، با حضور نیروهای مسلح منافقین در آشوبها توجیه میشه. نیروهایی که در برابر تعداد مردم مسلح آمریکا اصلا قابل اعتنا نیستند.
پی نوشت: توجه داشته باشید جمعیت آمریکا بیشتر از ۴ برابر جمعیت ایرانه و برای همین هر آمار جمعیتی رو برای مقایسه با ایران با در نظر گرفتن ضریب ۴ باید مطرح کرد.

سد معبر بزرگ

فرمالیسم و کلیشه گرایی اونقدر تو زندگی همه ما رسوخ کرده که بعضی وقتها اصلا متوجه اینکه اسیر و درگیر برخی از نمونه هاش هستیم نمیشیم. یه نمونه اش تعریف فرمالیستی و کلیشه ای از سد معبره.
یه سری وانتی بودن که در زمینهای خالی اطراف یکی از میدانهای نزدیک محله مون به قیمت مناسبی میوه میفروختن. چون هم میدون بزرگ بود و هم وانتها تو زمین خالی بیرون میدون پارک میکردن و نه کنار میدون، هیچ ترافیک و سد معبری در هیچ ساعتی از شبانه روز درست نمیکردن. با این حال مسئولان امر، احتمالا به بهانه سد معبر، بساط کسب حلال این جماعت رو بالکل جمع کردند. البته این یک نمونه است و هر کدوم از ما تا حالا دهها نمونه از جمع شدن تنها بساط کسب روزی دست فروشان رو به بهانه سد معبر دیدیم در حالی که بعضی از اونها شاید در عمل، معطلی زمانی خاصی برای کسی به وجود نیارن یا اگه به وجود بیارن قابل اعتنا نباشه.
از طرف دیگه در زندگی من هیچ سد معبری به اندازه فیلترینگ تلگرام و معطلی برای قطع و وصل کردنهای مکرر فیلترشکن ازم وقت تلف نکرده و احتمالا برای میلیونها نفر ایرانی دیگه که بعضا کسب و کارشون یا فرایندهای کاری شون با تلگرام پیش میره همینطور باشه.
ما اینجور شنیده بودیم که وظیفه حکومت، مبارزه با حرام بزرگ سد معبره و این وسط وقتی برخورد شدید ماموران با کسانی که شاید در طول روز موجب پنج ثانیه اتلاف وقت هم برای تعداد کمی از مردم نشن خیلی جالبه.
من که هیچ کدام از مسببان اتلاف وقت و اعصابم رو در سد معبر تلگرام حلال نخواهم کرد. اونها هم دلشون خوش باشه که در قیامت برای این کارشون جواب دارن. انگاری که خیابانها رو بالکل ببندی به این دلیل که ممکنه بعضی از مردم از خیابون به محلهای جرم و‌ گناه برن. اگه چنین سد معبری رو خدا قبول می کنه سد معبر میلیونی تلگرام رو هم ازتون خواهد پذیرفت‌. خوش باشید!

به نظرم اه خوری اینکه پلیس آمریکا با یک سیاهپوست چه کار کرد و آمریکاییها در اعتراض بهش چی کار کردن، به اکثر ما ایرانیها و رسانه هامون که یا از وضع مهاجران افغان و فجایعی که در کشورمون سالها است سرشون میاد بی خبریم یا اگه خبر داشته باشیم نسبت بهشون بی تفاوت و بلکه همراه هستیم نیومده.
تامام.

بعضی وقایع رو باید کنار هم دید

بعضی وقایع رو باید کنار یه سری وقایع دیگه دید تا حق مطلب در موردشون ادا بشه. مثلا لغو معاون اولی مشایی رو باید در کنار استمرار معاون اولی جهانگیری با آنچه دلار ۴۲۰۰ تومنیش، سر کشور و خانواده ها و اعصاب و روان و آرامش و دین و ایمان مردم آورد دید. یا استیضاح کردان و استعلام از دانشگاه آکسفورد رو باید در کنار تایید صلاحیتها و انتصابها و ریاستهای مکرر کسی که از سال ۱۳۵۷ مثلا دکتر بوده دید. رد صلاحیت احمدی نژاد رو در سال ۱۳۹۶ باید کنار تایید صلاحیت روحانی و جهانگیری در همون سال دید‌ و…
به همین سیاق، پاسخهای این روزهای آیات و حضرات رو به نامه علی لاریجانی، باید در کنار امتناعشون از تشکر خشک و خالی از احمدی نژاد بعد از ۸ سال سگدو زدن و زیر سرم رفتن یا خودداری شون از پذیرش او در بیوتشون یا امتناعشون از پاسخ دادن به نامه هاش با موضوع حمایت از برخی زندانیان دید.

لینک مرتبط:
نامه بی پاسخ احمدی نژاد به آیات عظام در سال ۱۳۹۶
https://t.me/dr_ahmadinejad/3659

جامعه و خانقاه

ولایت را از حیث میزان گستردگی و شدت نفوذ اختیارات ولی و حاکم، می توان به دو گونه ولایت قهری و ولایت قلبی تقسیم کرد. ولایت قهری یک شخصی بر یک شخص دیگر، به انتخاب شخص دوم وابسته نیست. قانون یا شرع یا هر دو، طبعا با شرایط و ضوابطی، قهرا شخص اول را ولی شخص دوم قرار داده است، چه شخص دوم بخواهد و چه نخواهد. روسای جمهور یا پادشاهان کشورهای گوناگون، هر یک به نوع و شدتی، چنین ولایتی بر همه اتباع کشور خود دارند.
اما ولایت قلبی، امری انتخابی و ایمانی است و حوزه و شدت نفوذ آن می تواند گسترده تر از ولایت قهری نیز باشد.
با این تعاریف، در زندگی سیاسی هر کس، ممکن است ولی قهری و ولی قلبی، یک شخص یا دو شخص متفاوت باشند یا اینکه اساسا ولی قلبی وجود نداشته باشد.

در انتخاب عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، ولایت قهری و بیشتر از آن ولایت قلبی مورد مورد نظر بوده است. روشن است که ولی فقیه، ولایت قهری بر غیرمسلمانان جهان ندارد و از سوی دیگر، می تواند بر بسیاری از مسلمانان جهان ولایت قلبی داشته باشد.
با به کار بردن عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، این امر بدیهی پذیرفته شده است که ولی فقیه، نمی تواند ولایت قلبی بر «عموم» غیرمسلمانان داشته باشد (می گویم «عموم» غیرمسلمانان، چون محال منطقی نیست که غیرمسلمانانی هم باشند که در زیست سیاسی خود، رابطه ای ولایی با ولی فقیه را برای خود انتخاب و برقرار کنند.) چرا؟ چون اینکه کسی بر یک شخص، ولایت قلبی داشته باشد، امری ایمانی و انتخابی از سوی آن شخص است و لااقل در حال حاضر انتخاب اکثر غیرمسلمانان، ولی فقیه نیست.
اگر به جای عبارت ولی امر مسلمین جهان، عبارت «ولی امر مردم جهان» به کار رفته بود، این عبارت به خودخوانده بودن متهم و محکوم میشد و طبعا خیلیها آن را به شکل «ولی امر خودخوانده مردم جهان» به کار می بردند و مسخره می کردند.
اگر همین منطق بخواهد کاملتر و دقیقتر به کار رود چه عنوانی برای وصف ولی فقیه مناسبتر است؟ «ولی امر شیعیان جهان»؟ به نظر می آید عنوان مناسبتری باشد. چون در دایره موالیان قلبی و ارادی ولی فقیه، وزن شیعیان بسیار سنگینتر از جماعات دیگر است. اما آیا همه شیعیان، ولی فقیه را ولی خود می دانند؟ از سوی دیگر، آیا محال است در میان غیر شیعیان و حتی غیرمسلمانان، کسانی باشند که در زیست سیاسی خود، رابطه ای ولایی با ولی فقیه برقرار کنند؟ روشن است که ممکن است و محال نیست.
عنوان «ولی امر شیعیان ایران» چطور است؟ به نظر می آید از لحاظ وزن موالیان قلبی و ارادی، این عبارت باز هم مناسبتر باشد و خودخواندگی کمتری در آن باشد. اما دقت آن پایین است. نمی توان از وزن قابل توجه شیعیان سایر ملتها در دایره موالیان قلبی و ارادی ولی فقیه چشم پوشید. ضمن اینکه این عنوان نیز همچون عنوان پیشنهادی قبلی، امکان اینکه در میان اهل سنت، اهل کتاب و حتی بی دینان، چه ایرانی و چه غیر ایرانی کسانی باشند که از نظر سیاسی، ولی فقیه را ولی خود بدانند نفی می کند که نفی درستی نیست.
بنابر آنچه گفته شد به نظر می آید عبارت «ولی فقیه» به تنهایی، کافی و کامل و دقیق باشد.
با این حال انتخاب و به کارگیری عبارت «ولی امر مسلمین جهان» و نه «ولی امر مردم جهان»، قدم گذاشتن در مسیری است که انتهای آن، پذیرفتن این واقعیت است که رابطه ولایی، رابطه ای انتخابی و مومنانه است. ولی فقیه برای مومنان به خود، بسته به شدت ایمانشان می تواند خارج از چهارچوب قانون دستور دهد و آنها نیز با جان و دل پذیرای آن باشند و هیچگاه نقد و سئوال و اشکال و استیضاحی را نیز متوجه او ندانند. برای غیرمومنان به خود چطور؟ با پذیرش منطق به کارگیری عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، خیر.
از آنجا که هیچگاه صد در صد اعضای یک جامعه، یک حاکم را نمیخواهند و به او‌ ایمان قلبی ندارند، برای اداره جامعه و اعمال حاکمیت چه باید کرد؟ اینجا است که قانون یا قرارداد اجتماعی و اختیار داشتن در چهارچوب آن و پاسخگویی بر اساس آن به میدان می آید. کسانی که این چهارچوب را در مورد حاکم نپذیرند، در این خیال خام هستند (شاید بعضا بدون اینکه توجه داشته باشند) که صد در صد مردم، به حاکم ایمان قلبی دارند. آنها اگر هم در این خیال خام نباشند دچار مرزپریشی شد اند.

انسانهایی که به هر دلیلی، ولایت قلبی یا ارادی شخصی را دارند، گاهی اوقات و نه همیشه، نهادهایی را تاسیس کرده اند که با عضویت در آن نهادها، ولایت قلبی و ارادی شان بیشتر و راحتتر می تواند بروز پیدا کند. این نهادها نیز معمولا در یک ساختمان و بنا و فضا و مکان خاص، تعین پیدا می کنند. محدوده داخل مرز این فضاها، مخصوص حضور موالیان قلبی شخص مورد نظر هستند و اغیار، مگر به عنوان مهمان در این فضاها حضور نمی یابند. در این نهادها و فضاهای مربوط به آنها، مناسبات و موازین ولایت قلبی، بدون مانع و رادع و ان قلتی می توانند جاری باشند. مثالهایی از این نهادها، پادگان، حزب، کلیسا و خانقاه هستند. عضویت در هر یک از این نهادها، اولا انتخابی هستند، ثانیا مناسبات و شرایط جاری در این نهادها و فضاهای مربوط به آنها قابل تسری به تمام جامعه و تمام فضاها نیستند.
مثلا یکنفر انتخاب می کند که نظامی باشد. او وقتی نظامی شد، می پذیرد که باید بدون چون و چرا مطیع فرمانده اش باشد. از سوی دیگر او نمی تواند از مردمی که نظامی نیستند بخواهد مطیع فرمانده اش باشند.
شخص دیگری عضویت در یک حزب را انتخاب می کند. وقتی عضو حزب شد، مطیع مصوبات و دستورات و ابلاغیه های دبیر حزب، شورای مرکزی حزب و مجمع عمومی آن می شود. اما او نمی تواند از کسانی که انتخابشان عضویت در حزب او نبوده است، توقع سرسپردگی حزبی به حزب متبوعش داشته باشد.
شخصی دیگر انتخاب می کند عضو یک طریقت صوفیانه و به تبع آن، پیرو قطب آن طریقه شود. او وقتی عضو این طریقه شد، دیگر هرچه را قطب و مرادش دستور داد می پذیرد اما او نمی تواند دستورات قطب خود را به دیگرانی که او را قطب خود نمی دانند تحمیل کند.
یک فرمانده نظامی، یک حزب، یک قطب، فقط بر کسانی که به انتخاب خودشان نظامی، حزبی و صوفی شده اند ولایت بی چون و چرا دارند.
البته یک نظامی، یک رئیس حزب و یک قطب، می توانند و حق دارند خارج از پادگان، خارج از حزب و خارج از خانقاه نیز مدیر و رییس و امیر تشکیلات و گروهها و بلکه همه جامعه باشند، اما در آنجا دیگر فرمانده و رییس حزب و قطب نیستند. چون در آن جوامع هستند کسانی که آنها را قطب نمی دانند.
اینکه چه کسی قطب هرکس باشد یک انتخاب برای تک تک اشخاص جامعه است. یک قطب و پیروان او نمی توانند تصمیم بگیرند همه مردم او را به چشم قطب ببینند. خارج از خانقاه و پادگان و حزب، می توان مدیر و امیر بود اما فقط و فقط در چهارچوب قانون. آن هم با لوازم آن یعنی پاسخگویی و نقدپذیری و مسئولیت پذیری. مثلا جناب علیرضا جذبی طباطبایی (جانشین مرحوم نورعلی تابنده) بر دراویش نعمت اللهی گنابادی، ولایت بی چون و چرا دارد، اما بر فرض اگر او خارج از خانقاه به مدیریت و ریاستی برسد، دستوراتش فقط در چهارچوب قانون مطاع است. او و پیروانش اگر این نکته بدیهی را نفهمند، دچار مرزپریشی شده اند و تفاوت بدیهی خانقاه و جامعه را نفهمیده اند. آنها ضمن اینکه خود را مضحکه خواهند کرد، اسباب نابه سامانی، هم در خانقاه و هم در جامعه خواهند شد.

در مورد قیاسهای سیاسی-تاریخی

یکی از آفتهای محتمل قیاسهای سیاسی-تاریخی، نقطه ای بودن آنها است (البته این آفت، آفت جریان شناسی رایج این سالها نیز هست، در حالیکه عنوان «جریان شناسی»، در خود این ادعا را دارد که از شبیه دیدنها و قیاسهای نقطه ای مبرا است و جریانها و کلیت و برآیند آنها را می بیند.)

دو فرض زیر را در نظر بگیرید:
۱- در حکومت امیرالمومنین، اشخاصی فاسد در بخشهایی از حکومت منصب داشته اند.
۲- در حکومت بنی عباس، اشخاصی فاسد در بخشهایی از حکومت منصب داشته اند.
چه نتایجی از این دو فرض می توان گرفت؟
به نظر می آید، یکی از این دو گزینه جواب سئوال ما باشد:
۱- حکومت بنی عباس، به خوبی و عدالت گستری حکومت امام علی بوده است.
۲- حکومت امام علی، حکومتی فاسد و ظالم، همچون حکومت بنی عباس بوده است.

عقل سلیم اما هیچکدام از این دو گزینه را نمی پذیرد. عقل سلیم می گوید، واضح است که این دو حکومت را نمی توان از نظر عدالت گستری در یک سطح قرار داد و اساسا نمی توان هر دو را عدالت گستر، ولو در درجات مختلف دانست. چرا عقل سلیم چنین می گوید؟
او می گوید مشکل در طرح مفروضات سئوال توست. تو فرضهایت را درست بیان نکردی. در حکومت امیرالمومنین، منصب داری اشخاص فاسد، استثناء بوده اما در حکومت بنی عباس منصب داری اشخاص فاسد یا کمک کننده به فساد، رویه بوده است. به عبارت دیگر، عقل سلیم برای ارزیابی حکومتها و مقایسه آنها با یکدیگر، نگاه جزئی و نقطه ای و محدود به یک یا چند مصداق ندارد. روندها، میانگین همه مصادیق، برآیندهای کلی و مسیر و جهتگیری حرکت دو حکومت، ملاک ارزیابی و مقایسه و تشبیه اوست. عقل سلیم، مصادیق جزئی و در اقلیت را به کل تعمیم نمیدهد. منصب داری «مالک اشتر» در حکومت امیرالمومنین و منصب داری «علی بن یقطین» در حکومت هارون الرشید، خلافت این دو شخص را قابل قیاس با یکدیگر نمی کند. همچنانکه منصب داری «اشعث بن قیس» در حکومت امیرالمومنین و منصب داری «داودبن علی» در حکومت سفاح، حکومت این دو را به هم شبیه نمی کند.
مصادیق جزئی تاریخی به کار قیاس و شبیه سازی حکومتها به یکدیگر نمی آیند، مگر بعد از آنکه توانسته باشیم شباهت آن حکومتها را با یکدیگر در روند کلی ثابت کرده باشیم.

پی نوشت مهم: به نظر می آید، پربسامد شدن قیاسهای جزئی و نه روندی دو حکومت یا جریان با یکدیگر، اتفاقا نشانه ای از بی شباهت بودن آن دو با یکدیگر در روند کلی باشد. در شرایطی که دو حکومت یا جریان در روند کلی به یکدیگر شبیه باشند، اساسا نیاز چندانی به تلاش و تقلای زیاد برای اینکه افکار عمومی را به شباهت این دو با یکدیگر قانع کرد وجود ندارد. افکار عمومی معمولا به صورت خود به خود، در مورد نواقص جزئی، اگر یک حکومت عادل باشد یا حسنهای جزئی، اگر یک حکومت ظالم باشد، توجیه هستند و اگر هم توجیه نباشند با تذکرهای کوچکی در اینگونه موارد متقاعد می شوند.

جایی که شیعه و سنی به هم رسیدند

مکرر شنیده بودیم که اهل سنت یا لااقل عمده ای از اهل سنت، قائل به این بودند و هستند که هر کس حاکم بر جامعه اسلامی است مفترض الطاعه است ولی شیعه اینگونه نبوده و این انگاره را پیوسته سخیف میدانسته است.
در چهل سال گذشته اما، رفته رفته خوانشی از حاکمیت و ولایت فقیه در ایران شیعه ریشه دوانده که می توان آن را عدول شیعه از موضع چند صد ساله خود و نقطه تلاقی اش با فقه حکومتی اهل سنت تلقی کرد.
در این خوانش، ولایت و حاکمیت بر عدالت مقدم است. به عبارت دیگر، فهم ما و عموم مردم در حدی نیست که بتوانیم عدالت ولی فقیه را زیر سئوال ببریم. در اینجا این سئوال پیش می آید که آیا خبرگانی که خیلی از خود طرفداران ولی فقیه، سوابق و مواضع آنها را قبول ندارند، به جای ما چنین شایستگی ای دارند؟ آیا آنها ابدا فساد ناپذیرند؟ چگونه است که مثلا طرفداران ولی فقیه از همان ابتدا به خود اجازه داده اند کسی را که گلچین و عصاره همین خبرگان در تشکیلاتی دیگر (شورای نگهبان)، صلاحیتش را تایید کرده اند، خائن و فاسد و مدرک دزد و… بدانند اما حاضر نیستند در انتخاب و تایید همین خبرگان در موضعی دیگر ان قلت کنند؟
روشن است که طرفداران ولی فقیه قائل نیستند که عموم خبرگان رهبری در تشخیص عدالت ولی فقیه شایستگی برتر، خاص، خارق العاده و متمایزی دارند یا فسادناپذیرند. بسیار پیش آمده که خود اعضای خبرگان، در زمان عضویتشان در خبرگان، توسط این دسته، فاسد یا خائن یا منحرف نامیده شده اند که نمونه شاخص چنین اشخاصی، مرحوم هاشمی رفسنجانی است. مساله اینجا است که در خوانش آنها از ولایت فقیه، اساسا خبرگان رهبری در انتخاب رهبر کاره ای نیستند. در خوانش آنها، خبرگان رهبری صرفا و اساسا در زمان انتخاب رهبر، ابزار و واسطه بی اختیار انتخابی هستند که در آسمان صورت گرفته است و لطف آسمانی اجازه نمیدهد آنها انتخابی دیگر داشته باشند. به عبارت دیگر، همینکه یک نفر به عنوان ولی، حاکمیت دارد، یعنی تایید شده از آسمان است.
اگر خوب دقت کنیم، در این خوانش آنچه به ولی فقیه مشروعیت داده نه انتخابش از سوی خبرگانی است که خود ممکن الفسادند، بلکه نفس حاکمیت داشتن اوست. او ولایت دارد چون حاکم است. چون اگر قرار بود ولایت نداشته باشد دست آسمانی اجازه نمیداد که حاکم باشد.
بار دیگر همان آموزه اهل سنت را این بار و پس از قرنها از زبان شیعیان می شنویم: ولی فقیه به صرف اینکه حاکم است، مفترض الطاعه است.

خطرناکترین مصداق پَسدانی در ایران امروز

به نظرم مهمترین و خطرناکترین مصداق پَسدانی در حال حاضر ایران این است که متوجه نباشیم کینه و بغضی که در پس بسیاری از اعتراضات این روزها و ماهها خوابیده اگر مهار نشود تا چه حد برای آینده ایران ویرانگر و خونبار است و به خاطر ناراحتیمان از ابژه اعتراضات و بدکاریهای او، اعتراضات را مطلقا مقدس و معصوم ببینیم یا تصویر کنیم.

فردا برای نسبیگرایی دیر است

در سالهای پایانی سلطنت پهلوی، هر شخصیتی که قدری محبوبیت داشت و با رژیم هم زاویه داشت، اگر قبل از ۶۰، ۷۰ سالگی و ناگهانی از دنیا میرفت، افکار عمومی مرگش را مشکوک تلقی میکرد و به قتل او توسط حکومت مظنون میشد. جلال آل احمد، صمد بهرنگی، علی شریعتی، تختی و کافی نمونه هایی از این قبیل بودند. تنها پس از سپری شدن سالهای قابل توجهی از سقوط رژیم پهلوی بود که روایتهای دیگری از مرگ این چهره ها که از همان اول هم مطرح بودند مورد توجه قرار گرفتند.
در پاییز ۵۷ اگر کسی می آمد می گفت در روز ۱۷ شهریور نه ۵۰۰۰ نفر یا ۳۰۰۰ نفر که ۳۰۰ نفر یا ۸۰ نفر کشته شده اند نه تنها کسی به حرف او گوش نمیداد بلکه ممکن بود تو دهنی هم بخورد. در بهمن ۵۷ کمتر کسی برایش مهم بود آنهایی که به اتهام ساواکی بودن در برخی شهرها، بدون بازداشت و محاکمه و دادگاه، از درختها و تیرهای چراغ برق آویزان شدند و بعضا به معنی واقعی کلمه بدنهایشان از وسط جر داده شد واقعا مستحق چنین مجازاتی بودند یا نه. در سال ۵۸، به جز اقلیتی، کسی برایش مهم نبود که اعدامهای خلخالی به حق هست یا نیست. در عوض خلخالی انبوهی طرفدار داشت که با اعدامهای او به شوق می آمدند و مشوق موتور اعدام او بودند. در تابستان سال ۶۷ با اینکه فضا کمی متفاوت شده بود باز هم جو غالب این بود که اگر کسی اما و اگر و نقدی به تجدید محاکمه های سنگین محکومان امنیتی داشت، به طور معمول یا دیگران اساسا ادعای تجدید محاکمه ها را باور نمیکردند یا حساسیت او در مورد آنها را بی مورد می دانستند. قضاوت عمومی این بود که آنهایی که در حال تجدید محاکمه شدن هستند، لابد حقشان است که اینگونه تجدید محاکمه شوند و برایشان حکم اعدام بریده شود!
درست در همان زمستان ۵۷، در همان بهمن ۵۷، در همان سال ۵۸، در همان تابستان ۶۷ بود که باید با نگاه باینری و مطلقا سیاه دیدن و مطلقا سفید دیدن مقابله میشد. ۴۰ سال است داریم چوب همین مطلق گرایی را میخوریم. کلی ظلم در فضایی که مطلقگرایی اکثر ایرانیان ساخته بود، ممکن شد و صورت گرفت. آیا عبرتی می گیریم؟ آیا قرار است ۳۰، ۴۰ سال بعد، دوباره از مطلقگراییهای امروزمان پشیمان باشیم؟ آیا اساسا تجدید نظر طلبی و پشیمانی در آن زمان فایده و ارزشی خواهد داشت؟ آیا ما با خشونت ورزی و مطلق اندیشی داعش و امثال داعش مشکل داریم یا با اینکه چه کسی آماج و سوژه خشونت و مطلق اندیشی ما باشد یا نباشد؟

ضعف در روانشناسی جمعی مردم ایران

مقایسه جمعیت تجمعهای ۴ آذر ۹۸ (که بعد از چند روز تبلیغ و دعوت بی وقفه رسانه های رسمی صورت گرفت که در آنها وقایعی همچون قرآن سوزی، آتش زدن جهیزیه دختر مردی بی بضاعت، تخریب صدها پمپ بنزین و بانک، تخریب اموال عمومی، قتل برخی اشخاص بی گناه و … برجسته می شدند) با جمعیت حاضر در تشییع پیکر سردار قاسم سلیمانی برای دو دسته لازم است:

– آنها که دنبال مصادره به مطلوبهای خاص از حضور مردم در تشییع سردار سلیمانی هستند و آن را انواع رفراندوم در تایید خود یا وضع موجود کشور و سیاستهای جاری معرفی می کنند.
– آنها که حضور مردم در تشییع اخیر را در اثر جوگیری مردم و تاثیرپذیری آنها از تبلیغات و پروپاگاندا می دانند.

به نظر می آید هر دو دسته، فهم و شناخت دقیق و درستی از مردم ندارند. حجم و شدت تبلیغات در هر دو مورد زیاد بود، اما چرا یکی (تشییع سردار سلیمانی) اینقدر گرفت و دیگری که آن هم از عناصر ظاهرا تاثیرگذار و برانگیزاننده خالی نبود (تجمعهای ۴ آذر)، نگرفت؟