جایگاه نمادین لغو سربازی اجباری

بعضی دوستان و غیردوستان رو می بینم که سالها است برای لغو خدمت اجباری سربازی، تلاش می کنن. مطلب و کلیپ تهیه و منتشر می کن، امضا برای طومار جمع می کنن و …
این تلاشها به نتیجه نرسیده و نخواهد رسید. سربازی اجباری در ایران، معلول نگاه خاصی به انسان، مردم و حکومت داری و تعریف خاصی از این چیزها است. اساسا تا این نگاه و تعریف غلبه داره و اصلاح نشده، انواع استدلالهای این عزیزان علیه سربازی اجباری اصلا شنیده نمیشه که بخواد تاملی به اونها بشه. بر همین اساسه که میشه برای لغو سربازی اجباری در ایران جایگاهی نمادین قائل بود. زمانیکه حکومت در ایران تن به حذف سربازی اجباری بده، یعنی خیلی چیزها در تعریف حکومتداری و جایگاه انسان و مردم براش تغییر کرده و بالعکس تا زمانیکه شنوای مطالبه لغو سربازی اجباری نباشه یعنی نگاهش، همین نگاه فعلیه. تا زمانیکه سربازی اجباری وجود داره، خیلی چیزهای دیگه هم وجود دارن و زمانی که سربازی اجباری از بین بره، یعنی یا خیلی چیزهای دیگه اصلاح و حذف شدن یا میشه به اصلاح و حذفشون امید داشت.

فقط ما خوبیم؟

از اونجایی که یکی از دغدغه های من خدشه در گزاره «فقط ما خوبیم» یا «ما بهترینیم» هست به نکاتی که در همین چهارچوب در مورد حوادث این روزهای آمریکا به ذهنم میرسه اشاره می کنم:

– جرقه این اعتراضات گسترده، کشته شدن مظلومانه یک شهروند به دست یک مامور بود. اتفاقی که بارها در ایران روی داده اما منجر به کوچکترین اعتراضی نشده.
– علی رغم تبلیغات گسترده در مورد سرکوبگری پلیس آمریکا و در نسبت با وسعت غارت و تخریب اموال و اماکن خصوصی و دولتی، تعداد کشته ها بسیار ناچیز بوده و همون موارد انگشت شمار، غالبا و بلکه تماما به دست معترضان یا غارتگران کشته شدند.
– به رغم وسعت اعتراضات و تخریبها، هنوز هیچ اینترنتی قطع نشده یا هیچ شبکه اجتماعی مسدود نشده. خبری هم که در مورد قطع اینترنت در واشنگتن منتشر شد، خبر جعلی یک رسانه عرب بود.
– همه موارد بالا رو در کنار مسلح بودن مردم آمریکا از طیفهای مختلف در نظر بگیرید. توجه داشته باشید که در ایران همیشه آمار کشته ها یا قطعی اینترنت، با حضور نیروهای مسلح منافقین در آشوبها توجیه میشه. نیروهایی که در برابر تعداد مردم مسلح آمریکا اصلا قابل اعتنا نیستند.
پی نوشت: توجه داشته باشید جمعیت آمریکا بیشتر از ۴ برابر جمعیت ایرانه و برای همین هر آمار جمعیتی رو برای مقایسه با ایران با در نظر گرفتن ضریب ۴ باید مطرح کرد.

به نظرم اه خوری اینکه پلیس آمریکا با یک سیاهپوست چه کار کرد و آمریکاییها در اعتراض بهش چی کار کردن، به اکثر ما ایرانیها و رسانه هامون که یا از وضع مهاجران افغان و فجایعی که در کشورمون سالها است سرشون میاد بی خبریم یا اگه خبر داشته باشیم نسبت بهشون بی تفاوت و بلکه همراه هستیم نیومده.
تامام.

جامعه و خانقاه

ولایت را از حیث میزان گستردگی و شدت نفوذ اختیارات ولی و حاکم، می توان به دو گونه ولایت قهری و ولایت قلبی تقسیم کرد. ولایت قهری یک شخصی بر یک شخص دیگر، به انتخاب شخص دوم وابسته نیست. قانون یا شرع یا هر دو، طبعا با شرایط و ضوابطی، قهرا شخص اول را ولی شخص دوم قرار داده است، چه شخص دوم بخواهد و چه نخواهد. روسای جمهور یا پادشاهان کشورهای گوناگون، هر یک به نوع و شدتی، چنین ولایتی بر همه اتباع کشور خود دارند.
اما ولایت قلبی، امری انتخابی و ایمانی است و حوزه و شدت نفوذ آن می تواند گسترده تر از ولایت قهری نیز باشد.
با این تعاریف، در زندگی سیاسی هر کس، ممکن است ولی قهری و ولی قلبی، یک شخص یا دو شخص متفاوت باشند یا اینکه اساسا ولی قلبی وجود نداشته باشد.

در انتخاب عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، ولایت قهری و بیشتر از آن ولایت قلبی مورد مورد نظر بوده است. روشن است که ولی فقیه، ولایت قهری بر غیرمسلمانان جهان ندارد و از سوی دیگر، می تواند بر بسیاری از مسلمانان جهان ولایت قلبی داشته باشد.
با به کار بردن عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، این امر بدیهی پذیرفته شده است که ولی فقیه، نمی تواند ولایت قلبی بر «عموم» غیرمسلمانان داشته باشد (می گویم «عموم» غیرمسلمانان، چون محال منطقی نیست که غیرمسلمانانی هم باشند که در زیست سیاسی خود، رابطه ای ولایی با ولی فقیه را برای خود انتخاب و برقرار کنند.) چرا؟ چون اینکه کسی بر یک شخص، ولایت قلبی داشته باشد، امری ایمانی و انتخابی از سوی آن شخص است و لااقل در حال حاضر انتخاب اکثر غیرمسلمانان، ولی فقیه نیست.
اگر به جای عبارت ولی امر مسلمین جهان، عبارت «ولی امر مردم جهان» به کار رفته بود، این عبارت به خودخوانده بودن متهم و محکوم میشد و طبعا خیلیها آن را به شکل «ولی امر خودخوانده مردم جهان» به کار می بردند و مسخره می کردند.
اگر همین منطق بخواهد کاملتر و دقیقتر به کار رود چه عنوانی برای وصف ولی فقیه مناسبتر است؟ «ولی امر شیعیان جهان»؟ به نظر می آید عنوان مناسبتری باشد. چون در دایره موالیان قلبی و ارادی ولی فقیه، وزن شیعیان بسیار سنگینتر از جماعات دیگر است. اما آیا همه شیعیان، ولی فقیه را ولی خود می دانند؟ از سوی دیگر، آیا محال است در میان غیر شیعیان و حتی غیرمسلمانان، کسانی باشند که در زیست سیاسی خود، رابطه ای ولایی با ولی فقیه برقرار کنند؟ روشن است که ممکن است و محال نیست.
عنوان «ولی امر شیعیان ایران» چطور است؟ به نظر می آید از لحاظ وزن موالیان قلبی و ارادی، این عبارت باز هم مناسبتر باشد و خودخواندگی کمتری در آن باشد. اما دقت آن پایین است. نمی توان از وزن قابل توجه شیعیان سایر ملتها در دایره موالیان قلبی و ارادی ولی فقیه چشم پوشید. ضمن اینکه این عنوان نیز همچون عنوان پیشنهادی قبلی، امکان اینکه در میان اهل سنت، اهل کتاب و حتی بی دینان، چه ایرانی و چه غیر ایرانی کسانی باشند که از نظر سیاسی، ولی فقیه را ولی خود بدانند نفی می کند که نفی درستی نیست.
بنابر آنچه گفته شد به نظر می آید عبارت «ولی فقیه» به تنهایی، کافی و کامل و دقیق باشد.
با این حال انتخاب و به کارگیری عبارت «ولی امر مسلمین جهان» و نه «ولی امر مردم جهان»، قدم گذاشتن در مسیری است که انتهای آن، پذیرفتن این واقعیت است که رابطه ولایی، رابطه ای انتخابی و مومنانه است. ولی فقیه برای مومنان به خود، بسته به شدت ایمانشان می تواند خارج از چهارچوب قانون دستور دهد و آنها نیز با جان و دل پذیرای آن باشند و هیچگاه نقد و سئوال و اشکال و استیضاحی را نیز متوجه او ندانند. برای غیرمومنان به خود چطور؟ با پذیرش منطق به کارگیری عنوان «ولی امر مسلمین جهان»، خیر.
از آنجا که هیچگاه صد در صد اعضای یک جامعه، یک حاکم را نمیخواهند و به او‌ ایمان قلبی ندارند، برای اداره جامعه و اعمال حاکمیت چه باید کرد؟ اینجا است که قانون یا قرارداد اجتماعی و اختیار داشتن در چهارچوب آن و پاسخگویی بر اساس آن به میدان می آید. کسانی که این چهارچوب را در مورد حاکم نپذیرند، در این خیال خام هستند (شاید بعضا بدون اینکه توجه داشته باشند) که صد در صد مردم، به حاکم ایمان قلبی دارند. آنها اگر هم در این خیال خام نباشند دچار مرزپریشی شد اند.

انسانهایی که به هر دلیلی، ولایت قلبی یا ارادی شخصی را دارند، گاهی اوقات و نه همیشه، نهادهایی را تاسیس کرده اند که با عضویت در آن نهادها، ولایت قلبی و ارادی شان بیشتر و راحتتر می تواند بروز پیدا کند. این نهادها نیز معمولا در یک ساختمان و بنا و فضا و مکان خاص، تعین پیدا می کنند. محدوده داخل مرز این فضاها، مخصوص حضور موالیان قلبی شخص مورد نظر هستند و اغیار، مگر به عنوان مهمان در این فضاها حضور نمی یابند. در این نهادها و فضاهای مربوط به آنها، مناسبات و موازین ولایت قلبی، بدون مانع و رادع و ان قلتی می توانند جاری باشند. مثالهایی از این نهادها، پادگان، حزب، کلیسا و خانقاه هستند. عضویت در هر یک از این نهادها، اولا انتخابی هستند، ثانیا مناسبات و شرایط جاری در این نهادها و فضاهای مربوط به آنها قابل تسری به تمام جامعه و تمام فضاها نیستند.
مثلا یکنفر انتخاب می کند که نظامی باشد. او وقتی نظامی شد، می پذیرد که باید بدون چون و چرا مطیع فرمانده اش باشد. از سوی دیگر او نمی تواند از مردمی که نظامی نیستند بخواهد مطیع فرمانده اش باشند.
شخص دیگری عضویت در یک حزب را انتخاب می کند. وقتی عضو حزب شد، مطیع مصوبات و دستورات و ابلاغیه های دبیر حزب، شورای مرکزی حزب و مجمع عمومی آن می شود. اما او نمی تواند از کسانی که انتخابشان عضویت در حزب او نبوده است، توقع سرسپردگی حزبی به حزب متبوعش داشته باشد.
شخصی دیگر انتخاب می کند عضو یک طریقت صوفیانه و به تبع آن، پیرو قطب آن طریقه شود. او وقتی عضو این طریقه شد، دیگر هرچه را قطب و مرادش دستور داد می پذیرد اما او نمی تواند دستورات قطب خود را به دیگرانی که او را قطب خود نمی دانند تحمیل کند.
یک فرمانده نظامی، یک حزب، یک قطب، فقط بر کسانی که به انتخاب خودشان نظامی، حزبی و صوفی شده اند ولایت بی چون و چرا دارند.
البته یک نظامی، یک رئیس حزب و یک قطب، می توانند و حق دارند خارج از پادگان، خارج از حزب و خارج از خانقاه نیز مدیر و رییس و امیر تشکیلات و گروهها و بلکه همه جامعه باشند، اما در آنجا دیگر فرمانده و رییس حزب و قطب نیستند. چون در آن جوامع هستند کسانی که آنها را قطب نمی دانند.
اینکه چه کسی قطب هرکس باشد یک انتخاب برای تک تک اشخاص جامعه است. یک قطب و پیروان او نمی توانند تصمیم بگیرند همه مردم او را به چشم قطب ببینند. خارج از خانقاه و پادگان و حزب، می توان مدیر و امیر بود اما فقط و فقط در چهارچوب قانون. آن هم با لوازم آن یعنی پاسخگویی و نقدپذیری و مسئولیت پذیری. مثلا جناب علیرضا جذبی طباطبایی (جانشین مرحوم نورعلی تابنده) بر دراویش نعمت اللهی گنابادی، ولایت بی چون و چرا دارد، اما بر فرض اگر او خارج از خانقاه به مدیریت و ریاستی برسد، دستوراتش فقط در چهارچوب قانون مطاع است. او و پیروانش اگر این نکته بدیهی را نفهمند، دچار مرزپریشی شده اند و تفاوت بدیهی خانقاه و جامعه را نفهمیده اند. آنها ضمن اینکه خود را مضحکه خواهند کرد، اسباب نابه سامانی، هم در خانقاه و هم در جامعه خواهند شد.

در مورد قیاسهای سیاسی-تاریخی

یکی از آفتهای محتمل قیاسهای سیاسی-تاریخی، نقطه ای بودن آنها است (البته این آفت، آفت جریان شناسی رایج این سالها نیز هست، در حالیکه عنوان «جریان شناسی»، در خود این ادعا را دارد که از شبیه دیدنها و قیاسهای نقطه ای مبرا است و جریانها و کلیت و برآیند آنها را می بیند.)

دو فرض زیر را در نظر بگیرید:
۱- در حکومت امیرالمومنین، اشخاصی فاسد در بخشهایی از حکومت منصب داشته اند.
۲- در حکومت بنی عباس، اشخاصی فاسد در بخشهایی از حکومت منصب داشته اند.
چه نتایجی از این دو فرض می توان گرفت؟
به نظر می آید، یکی از این دو گزینه جواب سئوال ما باشد:
۱- حکومت بنی عباس، به خوبی و عدالت گستری حکومت امام علی بوده است.
۲- حکومت امام علی، حکومتی فاسد و ظالم، همچون حکومت بنی عباس بوده است.

عقل سلیم اما هیچکدام از این دو گزینه را نمی پذیرد. عقل سلیم می گوید، واضح است که این دو حکومت را نمی توان از نظر عدالت گستری در یک سطح قرار داد و اساسا نمی توان هر دو را عدالت گستر، ولو در درجات مختلف دانست. چرا عقل سلیم چنین می گوید؟
او می گوید مشکل در طرح مفروضات سئوال توست. تو فرضهایت را درست بیان نکردی. در حکومت امیرالمومنین، منصب داری اشخاص فاسد، استثناء بوده اما در حکومت بنی عباس منصب داری اشخاص فاسد یا کمک کننده به فساد، رویه بوده است. به عبارت دیگر، عقل سلیم برای ارزیابی حکومتها و مقایسه آنها با یکدیگر، نگاه جزئی و نقطه ای و محدود به یک یا چند مصداق ندارد. روندها، میانگین همه مصادیق، برآیندهای کلی و مسیر و جهتگیری حرکت دو حکومت، ملاک ارزیابی و مقایسه و تشبیه اوست. عقل سلیم، مصادیق جزئی و در اقلیت را به کل تعمیم نمیدهد. منصب داری «مالک اشتر» در حکومت امیرالمومنین و منصب داری «علی بن یقطین» در حکومت هارون الرشید، خلافت این دو شخص را قابل قیاس با یکدیگر نمی کند. همچنانکه منصب داری «اشعث بن قیس» در حکومت امیرالمومنین و منصب داری «داودبن علی» در حکومت سفاح، حکومت این دو را به هم شبیه نمی کند.
مصادیق جزئی تاریخی به کار قیاس و شبیه سازی حکومتها به یکدیگر نمی آیند، مگر بعد از آنکه توانسته باشیم شباهت آن حکومتها را با یکدیگر در روند کلی ثابت کرده باشیم.

پی نوشت مهم: به نظر می آید، پربسامد شدن قیاسهای جزئی و نه روندی دو حکومت یا جریان با یکدیگر، اتفاقا نشانه ای از بی شباهت بودن آن دو با یکدیگر در روند کلی باشد. در شرایطی که دو حکومت یا جریان در روند کلی به یکدیگر شبیه باشند، اساسا نیاز چندانی به تلاش و تقلای زیاد برای اینکه افکار عمومی را به شباهت این دو با یکدیگر قانع کرد وجود ندارد. افکار عمومی معمولا به صورت خود به خود، در مورد نواقص جزئی، اگر یک حکومت عادل باشد یا حسنهای جزئی، اگر یک حکومت ظالم باشد، توجیه هستند و اگر هم توجیه نباشند با تذکرهای کوچکی در اینگونه موارد متقاعد می شوند.

رشد جمعیت، سند موفقیت قابل توجه و البته نسبی طب مدرن

باورتان میشود جمعیت جهان تا سیصد سال پیش، کمتر از پانصد میلیون نفر بوده است؟ البته احتمالا باورتان میشود ولی قبول کنیم در قیاس با جمعیت فعلی جهان، عدد عجیبی است.
دویست سال پیش جمعیت جهان حدود یک میلیارد نفر بوده و صد سال پیش حدود دو میلیارد نفر. در حال حاضر جمعیت جهان از عدد ۸ میلیارد گذشته است. این در حالی است که هم زنان نسبت به دوره های گذشته بسیار کمتر میزایند و هم وسایل و روشهای ضدبارداری و پیشگیری از بارداری، بسیار متنوع و شایع و موثر شده اند. پس علت چنین رشد جمعیتی که چند برابر تاریخ چند هزار ساله بشر، قبل از دو سه قرن گذشته است چیست؟
به این سئوال باید آنهایی بیشتر از همه فکر کنند و به آن جواب بدهند که به بهانه دفاع از طب سنتی و طب اسلامی، به صورت رادیکال، طب مدرن را نفی و رد میکنند. به طور حتم اگر طب مدرن نبود بسیاری از ما اساسا پا به عرصه وجود نگذاشته بودیم تا امروز بعضی از ما بتوانند طب مدرن را یکسره نفی کنند. اجداد بسیاری از ما قبل از بچه دار شدن با یک بیماری فردی یا واگیردار و شایع که دهها سال است به راحتی درمان و مهار یا پیشگیری می شوند، مفت از دنیا رفته بودند. رشد شدید جمعیت جهان، بزرگترین سند موفقیت چشمگیر طب مدرن است.
پی نوشت: بالشخصه نه طب مدرن را کامل و بی عیب می دانم نه طب سنتی را. این دو را هم رقیب یا جایگزین یکدیگر نمی بینم. اینها در حالت ایده آل مکمل یکدیگرند. باید تلاش کرد در مورد هر کدام آنها بیشترین آگاهی را کسب کرد تا بتوان به بهترین نحو، به صورت مکمل از مزایای هر یک استفاده کرد و از آسیبهایشان احتراز کرد و طبعا در درجه اول، متخصصان این دو حوزه هستند که باید این آگاهی را کسب کنند.

ضعف در روانشناسی جمعی مردم ایران

مقایسه جمعیت تجمعهای ۴ آذر ۹۸ (که بعد از چند روز تبلیغ و دعوت بی وقفه رسانه های رسمی صورت گرفت که در آنها وقایعی همچون قرآن سوزی، آتش زدن جهیزیه دختر مردی بی بضاعت، تخریب صدها پمپ بنزین و بانک، تخریب اموال عمومی، قتل برخی اشخاص بی گناه و … برجسته می شدند) با جمعیت حاضر در تشییع پیکر سردار قاسم سلیمانی برای دو دسته لازم است:

– آنها که دنبال مصادره به مطلوبهای خاص از حضور مردم در تشییع سردار سلیمانی هستند و آن را انواع رفراندوم در تایید خود یا وضع موجود کشور و سیاستهای جاری معرفی می کنند.
– آنها که حضور مردم در تشییع اخیر را در اثر جوگیری مردم و تاثیرپذیری آنها از تبلیغات و پروپاگاندا می دانند.

به نظر می آید هر دو دسته، فهم و شناخت دقیق و درستی از مردم ندارند. حجم و شدت تبلیغات در هر دو مورد زیاد بود، اما چرا یکی (تشییع سردار سلیمانی) اینقدر گرفت و دیگری که آن هم از عناصر ظاهرا تاثیرگذار و برانگیزاننده خالی نبود (تجمعهای ۴ آذر)، نگرفت؟

زندگی بر مبنای منطق فازی

قبلا به منطق فازی اشاره کرده بودم. در ادامه به برخی نکاتی که به نظرم می آید با الگو گرفتن از این منطق می شود در زندگی روزمره به کار برد اشاره کرده ام:

۱) همه ما به اشخاص، گروهها، جریانها و عملکرد و تولیدات و آثار آنها نمره می دهیم. ممکن است حواسمان به این نمره دهی باشد و ممکن است حواسمان به آن نباشد ولی آنچه حتمی است آن است که رفتارهایمان مبتنی بر همین نمره دهی ناخودآگاه است.
تلاش کنیم در این نمره دهی، فقط از دو نمره ۰ یا ۲۰ استفاده نکنیم. اتفاقا هر چه در به کاربردن این دو نمره وسواس داشته باشیم، بهتر است.

۲) هیچ پدیده، واقعه، رویداد و فرایندی را تک جنبه ای و تک وجهی و تک بعدی نبینیم. هر واقعه ای را تا می توانیم از وجوه و جنبه های مختلف آن ببینیم و بعد از این دیدن در مورد آن تصمیم بگیریم یا قضاوت داشته باشیم.

۳) حساب همه اشخاص یک گروه یا صنف را یکی نکنیم. همه آخوندها، همه مسلمانها، همه یهودیها، همه سپاهیها، همه بسیجیها، همه اصولگراها، همه اصلاح طلبان، همه احمدی نژادیها، همه مذهبیها، همه کراواتیها، همه پلیسها، همه آقازاده ها، همه غربیها، همه افغانستانیها، همه اصفهانیها، همه ترکها، همه فارسها، همه سنیها، همه دانشگاهیها، همه هیئتیها، همه بی حجابها، همه با حجابها، همه مداحها، همه فلانیها، همه بهمانیها، حتی همه داعشیها با هم وجوه مشترکی دارند اما حسابشان با هم یکی نیست.

۴) به پدیده ها به صورت تک عاملی نگاه نکنیم. تلاش کنیم عوامل مختلف شکل گیری یک پدیده را کشف کنیم و همه آنها را در تصمیم گیریهایمان در نظر داشته باشیم.

۵) مرغمان یک پا نداشته باشد. پلها را پشت سرمان خراب نکنیم. تا می توانیم جز در موارد لازم، پرونده ای را کاملا نبندیم و به عبارت دیگر حکمهایی را در زندگیمان صادر نکنیم که پس از اجرا برگشت پذیر نیستند. مدام مسیری را که در حال طی کردن آن هستیم، ارزیابی کنیم و اگر لازم بود تغییر مسیر دهیم.

۶) تا می توانیم از انجام کارهای برگشت ناپذیر خودداری کنیم. یک متهم تا وقتی اعدام نشده قابل اعدام کردن است اما وقتی اعدام شد دیگر نمی توان او را زنده کرد.
از این رو از همه کسانیکه شعارهایی همچون اعدام لقلقه زبانشان است فاصله بگیریم.

۷) توجه داشته باشیم دیو و دلبری وجود ندارد. اسطوره و قهرمان و هیولایی وجود ندارد. به بیان دقیقتر، حواسمان باشد فاصله مان از آنکه او را اسطوره یا هیولا می دانیم کم است. آن که هیولا است فقط در برخی جنبه ها از ما بدتر است و آنکه اسطوره است انسانی است همچون ما با چند خصیصه مثبت بیشتر یا قویتر. نه هیولا شدنمان امری محال است نه آنکه اسطوره است موجودی چندان خارق العاده تر از ماست.

۸)آدمها را آدم ببینیم. آدمها نه فرشته اند، نه خدا، نه ابرمرد. تناقض داشتن آدمها و اشتباه کردن آنها در یک دوره یا دوره های مختلف، طبیعت آنها است.

۹) اگر فکر می کنیم در موضع درستی هستیم (که البته نباید در این مورد قطعیت داشته باشیم) و دیگران در موضع درستی نیستند به آنها تا می توانیم برای تغییر فرصت بدهیم. تا می توانیم در مورد آنها صبور باشیم.
توجه داشته باشیم تغییر خلق و خو و دیدگاه آدمها معمولا فرایندی بسیار زمانبر است. آنچه گاهی ناگهانی است، بروز این تغییر است نه خود تغییر.

۱۰) هرگاه می خواهیم در گفتار و نوشتارمان قیودی همچون قطعا، حتما، مسلما، ابدا، همه، همیشه، هر وقت، هیچ وقت، هیچ کس، هرکس و امثالهم را به کار ببریم از خودمان سئوال کنیم واقعا قطعا؟ واقعا ابدا؟ واقعا همه؟ واقعا هیچ وقت؟ و اگر جوابمان مثبت بود آن قیود را به کار ببریم.

منطق فازی

به تازگی متوجه شدم “منطق فازی” (Fuzzy) خیلی با ایده هایی که در سیاست، فرهنگ، دینداری و کلا سبک زندگی دارم تناسب دارد. اگر منطق به چنین چیزی تن میداد، حتی به نظرم اصطلاح احتمالا من درآوردی “منطق طیفی” به ایده آلم نزدیکتر بود. اما آنچه از لفظ منطق فهم می کنیم با طیفی بودن جور در نمی آید. اقتضای منطق، شفافیت مفاهیم و مرز روشن بین چیزها است، پس ضمن ابراز برائت از سبک زندگی مبتی بر منطق باینری، به آموزه های “منطق فازی” اکتفا می کنم و البته از او راضی ام.

پی نوشت: اگر پیگیر یادداشتهایم بوده اید که هیچ ولی اگر کم و بیش نوشته هایم را خوانده باشید با کمی سرچ در مورد اصطلاح منطق فازی، اجمالا متوجه می شوید منظورم چیست.

مسلمان، از یک حیث التقاطی است

مسلمان، تسلیم خدا است چون خدا را حق می داند، پس مسلمان کسی است که تسلیم حق و حقیقت است.
شرط لازم برای تسلیم حق بودن، داشتن گارد باز در برابر خواندن و شنیدن حرفها و فهمهای جدید است. گاردت که بسته باشد یعنی بر این نظری که همه حقیقت را یافته ای. از کجا به چنین یقینی میرسیم؟ آیا اینکه قائل باشیم همه حقیقت را فهمیده ایم کبر نیست؟ و آیا آدم متکبر می تواند تسلیم حقیقت باشد؟ آیا تسلیم بودن از آثار تواضع نیست و آیا وقتی قائل باشیم که همه حقیقت را یافته ایم می توانیم متواضع باشیم؟
از این رو است که مسلمان را اساسا التقاطی می دانم. مسلمان، تلاش می کند در برابر حقیقت چون پری سبک باشد و نسیم حقیقت او را به هر سو که می خواهد ببرد و در این مسیر خاطرش آسوده است و اضطرابی ندارد.

#التقاط
#یبوست

سبک زندگی من

ذات گرایی و خلوص گرایی باعث میشه عمرت بگذره و از زندگی چیزی نفهمی.
اونی که الا و بلا شعر رو فقط شعر منظوم میدونه و شعر سپید رو سخیف میدونه و اونی که بالعکس شعر منظوم رو تحجر می دونه، خودش رو از حوزه گسترده ای از لذتهای ادبی محروم کرده.
اونی که تعریف خاصی از فیلم رو فیلم میدونه و اونچه در این تعریف نگنجه رو آشغال بدونه، باز خودش رو از نوعی از لذت محروم کرده.
اونی که فقط موسیقی کلاسیک رو موسیقی می دونه یا به عکس موسیقی سنتی رو ناله میدونه همینطور.
اونی که پیشاپیش تصمیم خودش رو گرفته که اگر در اقتصاد، طرحی در حوزه اقتصاد سوسیالیستی می گنجه یا در حوزه اقتصاد سرمایه داری می گنجه باید با اون طرح مخالفت کنه، اگر تصمیمش در اداره یک کشور دخیل باشه، احتمال داره مردمش رو از نعمتهای زیادی محروم کنه یا به دردسر بندازدشون.
اونی که یه تعریف من درآوردی از اسلام داره و استفاده از تجربه ها و دستاوردهای بشری رو به اسم التقاط می کوبه همینطور. اونی که فکر می کنه در بوداییگری و مسیحیت و یهودیت هیچ زیبایی و حقیقتی وجود نداره همینطور. اونی که فکر می کنه فقه یک سره مزخرفه همینطور. اونی که فکر می کنه نمی تونه در اقوال و زندگی متصوفه زیباییهایی رو بیابه همینطور.
قبلا در مورد یبوست نوشته بودم. خلوص گرایی و نابگرایی و ذات گرایی، به بیماری یبوست ربط دارن. حالا یا علتش هستن یا از نتایجش و یا هر دو. اجازه دادیم که عده ای، “التقاط” رو به فحش و اتهام تبدیل کنن و ای بسا این اتهام رو برای خودمون هم درونی کردیم و نتیجه اش این شد از زندگی چیزی نفهمیم و اجازه هم ندیم دیگران چیزی ازش بفهمن. اجازه دادیم “خلوص گرایی” و “ذات گرایی” با مفهوم عمیق بودن گره بخورن و از ترس سطحی محسوب شدن، خودمون رو از بسیاری از ساحتهای زندگی محروم کردیم.
خدای من الله است و رسولم محمد اما من یک التقاطی ام و خوشحالم که خیلی وقت است که در زندگی ام راه التقاط را انتخاب کرده ام و با برچسبهایی همچون تشتت و پراکندگی و سطحی بودن و مشرک بودن و سیستم و انسجام نداشتن و امثالهم که صنف عصاقورت داده ها ساخته اند هم از این سبک زندگی خارج نمی شوم.

#التقاط
#یبوست

آرامش درون بدون تضمین بیرونی؟

قشنگترین سفالها رو هم که بتونی بسازی برای به نتیجه رسیدن کارت، نمی تونی جایی که سقف نداره و بارون هم میاد رهاشون کنی،
توانایی زیادی داشته باشی در پول در آوردن، پولی که کسب کردی رو گوشه خیابون ذخیره نمی کنی،
شعله درخشانی درست کنی برای روشنایی، جوری درستش می کنی که از گزند باد حفظش کنی.
ما به هر کاری، در ازای یک تضمین بیرونی دست میزنیم وگرنه چون میدونیم نتیجه کارمون به راحتی در معرض نابودیه، دچار اضطراب میشیم. اینا مثالهای دم دستی بود.
اونهایی رو که لزوم این تضمینهای بیرونی رو نفی می کنن و ادعا می کنن بدون این تضمینها اضطرابی به آدم دست نمیده رو خدا شفاشون بده. چنین اشخاصی تلاش می کنن به ما یاد بدن که خونه ای خیلی زیبا و محکم بسازیم، متنها بنیان این خونه روی آب باشه و در عین حال به صرف محکم بودن خونه، دلخوش باشیم که خونه خراب نمیشه و از این بابت دچار اضطراب نشیم.
تضمینهایی که مثال زدم خرده تضمینهایی برای زندگی روزمره بودن. ابرتضمینها چیزی هستند که ما در ادیان با اونها روبه رو هستیم؛ بعضی ادیان با آموزه قیامت و بعضی با ارائه طرحی از سیر تاریخ بشر در زمین و برخی با هر دو به آدم ابرتضمین میدن.
از طرف دیگه، اگر فقط سقف و کوره وجود داشته باشه به این معنی نیست که ما سفالگران قابلی هستیم.
اگر فقط گاو صندوق و حساب بانکی باشه به این معنی نیست که ما پولدار میشیم. سودازده هایی که بهشون اشاره کردم چنین تصویر موهوم و قابل کوبیدنی از دینداران ارائه میدن و خوب البته این تصویر واقعا کوبیدنی است. اگر دیندارانی از این سنخ وجود دارن، خدا اونها رو هم شفا بده.

آغاز امامت پسر انسان، مسیحا، حضرت مهدی، بزرگ معنادهنده و تضمین دهنده نتیجه دار بودن زندگی بشر در زمین رو تبریک می گم.