جایی که شیعه و سنی به هم رسیدند

مکرر شنیده بودیم که اهل سنت یا لااقل عمده ای از اهل سنت، قائل به این بودند و هستند که هر کس حاکم بر جامعه اسلامی است مفترض الطاعه است ولی شیعه اینگونه نبوده و این انگاره را پیوسته سخیف میدانسته است.
در چهل سال گذشته اما، رفته رفته خوانشی از حاکمیت و ولایت فقیه در ایران شیعه ریشه دوانده که می توان آن را عدول شیعه از موضع چند صد ساله خود و نقطه تلاقی اش با فقه حکومتی اهل سنت تلقی کرد.
در این خوانش، ولایت و حاکمیت بر عدالت مقدم است. به عبارت دیگر، فهم ما و عموم مردم در حدی نیست که بتوانیم عدالت ولی فقیه را زیر سئوال ببریم. در اینجا این سئوال پیش می آید که آیا خبرگانی که خیلی از خود طرفداران ولی فقیه، سوابق و مواضع آنها را قبول ندارند، به جای ما چنین شایستگی ای دارند؟ آیا آنها ابدا فساد ناپذیرند؟ چگونه است که مثلا طرفداران ولی فقیه از همان ابتدا به خود اجازه داده اند کسی را که گلچین و عصاره همین خبرگان در تشکیلاتی دیگر (شورای نگهبان)، صلاحیتش را تایید کرده اند، خائن و فاسد و مدرک دزد و… بدانند اما حاضر نیستند در انتخاب و تایید همین خبرگان در موضعی دیگر ان قلت کنند؟
روشن است که طرفداران ولی فقیه قائل نیستند که عموم خبرگان رهبری در تشخیص عدالت ولی فقیه شایستگی برتر، خاص، خارق العاده و متمایزی دارند یا فسادناپذیرند. بسیار پیش آمده که خود اعضای خبرگان، در زمان عضویتشان در خبرگان، توسط این دسته، فاسد یا خائن یا منحرف نامیده شده اند که نمونه شاخص چنین اشخاصی، مرحوم هاشمی رفسنجانی است. مساله اینجا است که در خوانش آنها از ولایت فقیه، اساسا خبرگان رهبری در انتخاب رهبر کاره ای نیستند. در خوانش آنها، خبرگان رهبری صرفا و اساسا در زمان انتخاب رهبر، ابزار و واسطه بی اختیار انتخابی هستند که در آسمان صورت گرفته است و لطف آسمانی اجازه نمیدهد آنها انتخابی دیگر داشته باشند. به عبارت دیگر، همینکه یک نفر به عنوان ولی، حاکمیت دارد، یعنی تایید شده از آسمان است.
اگر خوب دقت کنیم، در این خوانش آنچه به ولی فقیه مشروعیت داده نه انتخابش از سوی خبرگانی است که خود ممکن الفسادند، بلکه نفس حاکمیت داشتن اوست. او ولایت دارد چون حاکم است. چون اگر قرار بود ولایت نداشته باشد دست آسمانی اجازه نمیداد که حاکم باشد.
بار دیگر همان آموزه اهل سنت را این بار و پس از قرنها از زبان شیعیان می شنویم: ولی فقیه به صرف اینکه حاکم است، مفترض الطاعه است.

دوران برچسب زنی

اگر بخواهم تاریخ معاصر ایران را در یک کلمه خلاصه کنم، می گویم تاریخ معاصر ایران، تاریخ “برچسب زنی” است و در این بیان واهمه دارم که خودم متاثر از تقلیل گرایی فرهنگ برچسب زنی باشم که البته اگر هم اینگونه باشم، حاکی از غلبه این مرام و فرهنگ است. جریان شناسان، برآمده این تاریخ و مقوم آن هستند.
غلبه روحیه برچسب زنی بر ذهن و فرهنگ ما موجب می شود ما هیچگاه، حرف دیگران را گوش نکنیم (فعل نیوشیدن که به نوشیدن نزدیک است و مترادف گوش دادن است، خوب منظور مرا می رساند) بلکه به جای گوش دادن، در حین تکلم طرف مقابل، مدام در حال پیدا کردن کدها و نشانه ها در کلام او باشیم تا به او بر اساس آن کدها، برچسب بزنیم. اگر آن برچسب، جزو برچسبهای مطلوب ما بود احسنت بگوییم و تایید کنیم و اگر آن برچسب جزو برچسبهای نامطلوب ما بود، طرف مقابل را رد کنیم. ما به حرف دیگران و جان کلام آنها گوش نمی دهیم، بلکه ذهنمان مدام درگیر پیدا کردن کدها در حرفهایی است که می شنویم.

چه اصراری هست که هر سال بگویید امسال از سالهای گذشته باشکوهتر بود؟

با هر فرمول ریاضی و نسبتی که حساب کنی، اگر راهپیمایی ۲۲ بهمن هر سال، شلوغتر از سال های قبلش برگزار شده باشد (هر سال عده ای چنین ادعایی دارند)، دیروز باید نه تنها تمام ایرانیان از نوزاد و پیر و جوان و بیمار زمینگیر و سالم در راهپیمایی شرکت کرده باشند بلکه جمعیت قابل توجهی از غیر ایرانیان نیز باید در راهپیمایی شرکت کرده باشند.

فرض کنیم مثلا در سال ۱۳۷۵، حداقل ده میلیون نفر ایرانی در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کرده اند. برای اینکه در سال بعد بتوان به صورت چشمی حضور بیشتر مردم را حس کرد حداقل حدود ۲۰ درصد باید به جمعیت سال ۷۵ اضافه شده باشد. اگر هر سال آنچنانکه برخی دوستان هر سال تاکید می کنند از سال قبل شلوغتر بوده در راهپیمایی روز گذشته باید ۵۵۲ میلیون نفر شرکت کرده باشند.
اصلا فرض می کنیم در سال ۷۵، هفت میلیون نفر در راهپیمایی شرکت کرده باشند و هر سال ده درصد بیشتر شرکت کرده اند (که بعید می دانم رشد جمعیت ده درصدی به چشم بیاید)، بر این مبنا دیروز باید ۵۷ میلیون نفر در راهپیمایی شرکت کرده باشند.
دقت داشته باشید که مبنا را روی سال ۷۵ گذاشتیم، اگر از سالهای پایینتر شروع کرده بودیم که دیگر ارقام نجومی تر می شد.
چه اصراری هست که هر سال بگویید امسال از سالهای گذشته باشکوهتر بود؟

آزادی و جمهوریت

خوبه که مسئولان بسیج و سپاه و دستگاههای مشابه در چهل سالگی انقلاب توضیح بدن با توجه به اینکه دو تا از سه چهار تا اصل و شعار اساسی انقلاب، آزادی و جمهوریت بوده، تو دوره های آموزشی و عقیدتی نیروهاشون و فعالیتهای تبلیغاتی شون، چه درصدی از برنامه ها به تکریم و تبیین این اصول، آشنایی با چیزهایی که اونها رو تهدید می کنه، اهمیت و نحوه پاسداری از این اصول و امثالهم اختصاص داشته و داره.

دهه فجر نزدیکه. سرودهای انقلاب رو با توجه به کلیدواژه هاشون گوش بدیم. جالبه که حتی تو یک سرود، حتی یک بار کلمه “ولایت” شنیده نمیشه. هرچه هست، “آزادی” است و آزادی.
امروزِ ما رو اگر کسی ببینه و اون سرودها رو نشنیده باشه، فکر می کنه دال مرکزی اون سرودها، کلمه ولایت بوده.

نفاق خفی و نفاق مضاعف

نفاق، ذاتا خفی است. بنابراین نمی توان از نفاق جلی و نفاق خفی حرف زد اما می توان از نفاق خفی و نفاق اخفی یا مضاعف حرف زد:
نفاق خفی، نفوذ در نظام اسلامی به قصد ساقط کردن ظاهری و فرمالیستی آن است و نفاق اخفی یا مضاعف، نفوذ در نظام اسلامی به قصد قدرت طلبی (و در نتیجه به قصد خالی کردن نظام از محتوا) و در عین حال تلاش برای حفظ فرمالیستی آن است.
منافقان خفی، نظام اسلامی را بالکل ساقط می کنند اما منافقان مضاعف، نظام اسلامی را از آن خود می کنند.
روشن است که شدت نفاق مضاعف از نفاق خفی بیشتر است و ای بسا برای خود شخصی که دچار نفاق مضاعف است، آشکار نباشد. او باید ببیند که قدرت، به طور فی نفسه نزد او ارزشمند و مقدس است یا قدرت را برای اقامه حق می خواهد و ارزشمند می بیند.
تراژدی وقتی است که منافقان مضاعف ریشه دوانده در یک نظام اسلامی (یا ظاهرا اسلامی)، مخالفان یا رقبای خود را با برچسب نفاق، از میدان خارج کنند.

حفظ مشروعیت نظام از اوجب واجبات است

از عجایب روزگار ما این است که اغلب قائلان به جنگ نرم دشمنان علیه جمهوری اسلامی، وقتی به مساله وجوب حفظ نظام و اتهاماتی از قبیل براندازی و تبلیغ علیه نظام میرسند، نظام را پدیده ای سخت، ظاهری، فرمال، سخت افزاری و ظرفی می بینند. که اگر اینگونه نبودند باید از عبارت “حفظ نظام از اوجب واجبات است”، بیشتر از هرچیز، ضرورت “حفظ مشروعیت نظام” و به عبارت دیگر حفظ  کارآمدی و سلامت محتوا و عملکرد و جهتگیری آن را فهم می کردند، نه ضرورت حفظ لگن واره ای که ارزش ذاتی ندارد و صرفا بسته به محتوای درونش (نجس یا پاک و ارزشمند) ارزش و اهمیت پیدا می کند.
یک نظام اگر با اصول بنیادین قانون اساسی اش و شعارهایش تطبیق کند برپا است والا براندازی شده است هرچند لگن واره خالی شده از محتوای آن، ظاهرا حفظ شده باشد.

چرا به قاعده لطف می پردازم؟

وقتی کسی می گوید ولایت بر عدالت مقدم است منظور او چیست؟ آیا حرف او به این معنی است که ولی می تواند ظلم کند و ظالم باشد و باید به ظلم او تمکین کرد؟ روشن است که منظور او چنین چیزی نیست.
منظور او این است که ممکن است ظاهر عمل ولی، ظلم باشد ولی این ظلم صرفا ظاهری است. حکمت و مصلحتی پشت آن ظلم است که ممکن است ما آن را تشخیص ندهیم و با وجود این حکمت و مصلحت، آن ظلم عین عدل است و فقط ما نمی توانیم آن را تشخیص بدهیم، بنابراین در اینگونه موارد نیز باید مطیع ولی بود.
پس اگر بخواهیم در گفتار دقیق باشیم، اساسا هیچ کس به گزاره تقدم ولایت بر عدالت اعتقاد ندارد، بلکه این گزاره که “هر چه ولی کند عدالت و مصلحت است، ولو ما نفهمیم” با اغماض به شکل گزاره “ولایت بر عدالت مقدم است” درآمده است.
روشن است که گزاره “هرچه ولی کند عدالت و مصلحت است، ولو ما نفهمیم” به معنی نامحدود بودن تعداد معصومان (و انسداد باب نقد ولی فقیه) است.
قائلان به چنین انگاره ای به سخافت و موهن بودن آن واقفند از این رو ادعاهایی کاتولیکی و شیخی همچون “عصمت استراتژیک” و عصمت اعطایی بر اساس “قاعده لطف” و… را پیش می کشند.
اینکه گاهی به موضوعاتی همچون #قاعده_لطف می پردازیم از همین رو است.

باید همان موقع به مردم گفته میشد

سال ۵۷ اگر کسی می گفت سرنوشت خیزش و حضور در صحنه مردم این است که درخواست پاسخگویی از راس نظام که جایگزین خواهد شد، انحراف از انقلاب و ضدیت با آن تلقی خواهد شد، می گفتند گوینده حتما یا از تیمارستان فرار کرده یا چیزی بالا انداخته است.
واقعا اخلاقی و درستش این بود که همان موقع با قاطعیت به مردم همین نکته گفته میشد.

لینک مرتبط:
https://t.me/rajanews_com/67526

مغالطات ویرانگر ۳: در آغاز راهی طولانی هستیم

تا به حال به چند مورد از مخدرها و ویروسهای شایع شده در اندیشه سیاسی دسته ای از ایرانیان در چهار دهه گذشته اشاره داشته ام. سوءبرداشت از “قاعده لطف” و انگاره “چون طرفمان بد است، پس ما حتما خوبیم”، دو مورد از این مخدرها بودند.
دسته دیگری از این مخدرها با اینکه در ظاهر با هم متفاوتند اما همگی آشکارا یا غیر آشکارا، ذیل انگاره نامشروع و باطل “هدف وسیله را توجیه می کند” قرار می گیرند.

یکی از این انگاره ها به قرار است:

“ما در حال تمدن سازی هستیم، تمدن سازی امری است که چند قرن طول می کشد، پس نباید عجول بود و باید به امید تمدنی که در پیش است کاستیها و ظلمهای امروز را تحمل کرد و از حدی بیشتر، معترض به آنها نبود.”

یک اشکال به این انگاره آن است که با کمی تامل در آن، متوجه می شویم بیان دیگری است از گزاره خود به خود باطل “هدف، وسیله را توجیه می کند.”

اما اشکال دیگر آن است: با کدام تضمین الزاما این “ما” هستیم که قرار است به آن تمدن مورد نظر برسیم و بنیانگذار آن تمدن باشیم؟ چه تضمینی است که الزاما “الان” و “امروز”، متفاوت و ویژه اند و حتما زمان آغاز یک عصر جدید هستند؟
آیا قبل از ما، بارها کسانی نبوده اند که امید ساختن جهانی نو را داشتند، تصور می کردند استثنائا در سرآغاز عصر و عهد جدیدی از تاریخ هستند، ویژه اند و بار ماموریتی تاریخی را بر دوش می کشند و به همین دلیل، پلشتی های معاصرشان را توجیه می کردند، اما گذشت زمان نشان داد که در اشتباه بودند؟
آیا غیرممکن است که در آینده، کسانی هم حکایت امروز ما را بخوانند و ما را در ردیف آن خوش خیالان سابق قرار دهند؟ و اگر چنین چیزی غیرممکن نیست، آیا برای سنجش و ارزیابی عدالت ورزی امروز هر نظام سیاسی، راهی به جز ملاکهای عقلی (حسن و قبح عقلی در برابر حسن و قبح ذاتی) و با نگاه به همین امروز و نه فردای شاید موهوم باقی می ماند؟

محض نمونه به یک مورد از خودویژه پنداران گذشته اشاره می کنم:

“در دهه بیست (۱۹۲۰)، بسیاری از آدم ها (در روسیه و غیر روسیه) پیروزی بلشویکها را با پیروزی مسیحیت مقایسه می کردند و چنین می اندیشیدند که این مذهب جدید تا حداقل یک هزار سال دیگر پابرجا خواهد بود… همه به ارجحیت و برتری این آیین جدید، که قول برپایی بهشت در همین جهان مادی را داده بود، اذعان داشتند.” (سایمن سیبیگ مانتفیوری، “استالین، دربار تزار سرخ”، ترجمه بیژن اشتری، نشر ثالث، صفحه ۶۴۴)

استالین در زمانی که این جمله لافزنانه را بر زبان می راند، غلو نمی کرد: “ما، بلشویکها از یک تکه و برش خاص هستیم.” (همان منبع، صفحه ۶۴۵)

نادژدا مندیلشتام، همسر شاعر سرشناس روس (اوسیپ مندیلشتام) در کتاب خاطرات خود، نوشت:

“آنها (بلشویکها) حاضر نیستند مسئولیت آن حوادث (کشتار دهقانها بر اثر قحطی تحمیلی) را گردن بگیرند. اما آنها چگونه می توانند از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کنند؟ مگر نه اینکه اینها همان آدمهای دهه بیستی ای بودند که ارزش های قدیمی را نابود و فرمول های تازه ای را ابداع کردند تا این اقدام بی سابقه خود را توجیه کنند: شما نمی توانید بدون شکستن تخم مرغ یک املت درست کنید. هر کشتار تازه ای به این بهانه انجام می شد که ما داریم یک دنیای نوین باشکوه خلق می کنیم.” (همان منبع، صفحه ۶۴۳)

“فرد بیل آمریکایی به پتروفسکی، رئیس جمهوری اوکراین، گزارشی درباره قحطی داد. پتروفسکی در پاسخ گفت: “ما می دانیم میلیونها نفر دارند می میرند مایه تاسف است اما آینده پرافتخار اتحاد شوروی چنین حوادثی را توجیه می کند.” (همان منبع، صفحه ۶۴۲)

مغالطات ویرانگر – ۲

در کنار سوءاستفاده از قاعده لطف در نظریه سیاسی، یکی از مغالطه هایی که سیاست را در ایران دهه های اخیر، به شدت مسموم کرده است، مغالطه “چونکه حریفمان بد است، پس ما خوبیم” است.
در آموزه های دینی، دعاهایی همچون “اللهم اشغل الظالمین بالظالمین” (که بیانگر امکان ظالم بودن دو طرف یک نزاع هستند) و آیه ای همچون “و ان طائفتان من المومنین اقتتلوا فاصلحوا بین اخویکم” (که امکان مومن بودن دو طرف یک مبارزه را نشان می دهد) حاکی از این هستند که وقتی یک طرف منازعه ای، فرد، جریان، گروه یا سیستمی شقی و ظالم و باطل است، الزاما طرف مقابل، بر حق نیست. همچنانکه اگر یک طرف منازعه ای، جریانی بر حق بود، الزاما آنکه با او مقابله می کند، منافق یا باطل نیست.

بالشخصه، اگر گهگاه از این انگاره در احتجاج سیاسی استفاده کرده ام در مقام خلع سلاح حریف با استفاده از روش خود او بوده ام و البته از اشتباه هم بری نبوده ام و نیستم.
به هر حال در ادامه، به برخی از موارد متعدد منازعاتی اشاره می کنم که باطل بودن و ظالم بودن یک طرف آنها به معنی مشروعیت و بر حق بودن طرف مقابل آنها نبوده است. گرچه بسیار محتمل است، یک یا هر دو طرف این منازعات در زمان خودشان، از این مغالطه استفاده کرده باشند:

– منازعه خوارج و بنی امیه
– جنگهای بنی امیه با امپراتوری روم
– جنگ بنی عباس و بنی امیه
– منازعه خوارج و بنی عباس
– جنگهای بنی عباس با امپراتوری روم
– جنگهای صلیبی بین بنی عباس و اروپاییان
– نبرد همزمان هیتلر با اردوگاه کمونیسم و سرمایه داری (آمریکا، انگلیس، شوروی و…)
– رقابت و منازعه آمریکا و شوروی در دوران جنگ سرد
– حمله نظامی آمریکا به خمرهای سرخ و نبرد خمرهای سرخ با دولت وابسته به آمریکا در کامبوج
– درگیریهای گوناگون بین رژیم صدام و رژیم صهیونیستی (حمله رژیم صهیونیستی به نیروگاه اتمی اوزیراک یا موشکباران تل آویو توسط صدام و…)
– نبرد سلفیها و تکفیریها با صربها در بوسنی و هرزگوین
– جنگ صربها و آمریکا
– جنگ آمریکا و متحدان شرقی و غربی اش با صدام که به خلع صدام از قدرت و اعدام او انجامید
– اتحاد شرق و غرب در درگیری با القاعده که به کشته شدن اسامه بن لادن انجامید
– حمله داعش به دفتر روزنامه هتاک شارلی ابدو و…

از این نمونه ها فراوانند و خودتان می توانید این لیست را کامل کنید.

بازخوانی / نامه انقلابیها به رهبر وقت انقلاب

بازخوانی

گلایه نامه رهبر فعلی انقلاب، شهید بهشتی و شهید باهنر خطاب به امام خمینی در مورد بیت امام و منسوبان ایشان:

http://www.imam-khomeini.ir/fa/c78_60879/10243_==_F_NewsKindIDInvalid/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85